۱۴۰۳ اسفند ۱۷, جمعه

جمهوری اسلامی، مهدی یراحی را بخاطر خواندن ترانه‌ای شلاق زد

شیشه در آورده‌ای تا شکنی سنگ ما
آنکه حاضر نیست برای آزادی بهایی بپردازد، 
لایق آزادی نیست.

با آرزوی رهایی…
بخشی از شعر شب، شلاق، شعر، شکنجه؛ با صدای جان‌باخته راه آزادی، جاویدنام فرزاد کمانگر
...آمده بودند تا قدرت خود را
روی یک انسان نمایش دهند.
و آنگاه که می‌ایستادم،
شعری مرا زمزمه می‌کرد:
"خدایا من کجایی این زمین ایستاده‌ام..."
و با اولین ضربه،
ناتمام می‌ماند شعر.
و می‌بستندم به تخت ...
چقدر می‌ترسیدم...
نه از درد شلاق
از اینکه در قرن بیست و یک
در قرن گفتگو
در دهکده جهانی، هنوز کسانی با شلاق
فاتحانه بر بدن انسانی رنجور
بکوبند و بخندند
می‌لرزیدم
... نه به خاطر ضربات مشت و لگد،
ترس ما از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود
در سرزمینی که منشور اخلاق برای دنیا می‌نویسد.
وحشت برم می‌داشت...
نه از درد شوک الکتریکی،
از پزشکی که معاینه‌ام می‌کرد و
با نوک خودکارش برسرم می‌کوبید که:
" خفه شو." ... " خفه شو." ...
درحالی که قرنهاست که از سوگندنامه بقراط گذشته بود.
با صدای شلاقشان
که "ذوالفقار" می‌نامیدند،
به گوشه‌ای دیگر از دنیا می‌رفتم
آنجا که دغدغه فکری انسان‌هایش
نجات سوسمار‌های آفریقا و مارهای استرالیاست.
آنجا که به فکر مارمولک‌های فلان جهنم دره در
ناکجاآباد دنیا هستند.
اما اینجا ...
اینجا ...
وای ...
وای، وای.
با هر ضربه "ذوالفقار"ی سالها به عقب برمی‌گشتم
به عصر "قاجاری"
به مناره‌ای از سر و گوش و چشم.
به دهه "هیتلر"
به عصر "تاتار" و "مغول" و "بربر"
و باز می‌زدند.
می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم می‌رسیدم.
اما باز درد تمامی نداشت ...
بیهوش می‌شدم و ساعتی بعد
در سلولم به دنیا می‌آمدم.
و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن می‌کردم.
و شعری
مرا به خود می‌خواند:
"تولد نوزادی را دیده‌ام
باری همین می‌دانم
جیق کشیدن و دست و پا زدن
اولین نشانه‌های
زندگی و زادن است."
فردا شب
باز صدای درد
و باز ...
یک می‌زد به خاطر افکارم.
دیگری می‌زد به خاطر زبانم.
سومی می‌پنداشت که امنیت ملی را به خطر انداخته‌ام.
چهارمی می‌زد تا ببیند صدایم به کجای دنیا می‌رسد.
پنجمی گستاخانه تر می‌زد که
چرا در شهر شیرین عاشق شیرین وشی شده‌ام....
و حال باز شب است.
از آن شب ها مدت‌ها گذشته.
ولی به هم می‌ریزد هر صدایی،
رویا و خواب شبانه‌ام را.
و نیمه شب،
الهه میدیا ای رویاهایم
در گوشم نجوا می‌کند:
"بخواب ای گل
نه اینکه وقت خوابه.
بخواب جونم که بی داری عذابه."

برگرفته از وبلاگ شخصی
طرحی از مانا نیستانی 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر