‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلاب ۱۴۰۱- نه به حجاب اجباری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلاب ۱۴۰۱- نه به حجاب اجباری. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ دی ۲۲, جمعه

سپیده رشنو: «زن، زندگی، آزادی» که فقط برای تهران نیست

با همتی شاهانه و اراده‌ای پولادین...زن ایرانی را از بند ارتجاع خارج کرد!!!

پست اینستاگرامی سپیده رشنو:
 با سامان داشتیم می‌زدیم‌ بیرون که راه بیفتیم سمت خرم‌آباد. سامان گفت : «پس شال نمیاری؟» گفتم نه. گفت: «اون‌جا تهران نیست، ایرج (پدرم) قاطی می‌کنه، با دلخوری میندازی سرت.» با نیشِ بازی گفتم «زن، زندگی، آزادی» که فقط برای تهران نیست.

 گفت: «مِه کاری وات نارم، خوت دونی و ایرج.»

 بعد از یازده ماه داشتم می‌رفتم خانهٔ پدری. چرا یازده ماه؟ چند ماهیش آن روزهای قبل از خبرِ تعلیقِ دانشگاه بود. ایرج فکر می‌کرد دخترش سرش را زیر انداخته، توی تهران روسری سر می‌کند و دارد درسش را می‌خواند. اصلاً به همین خاطر بود که با برگشتن به تهران بعد بازداشت اول موافقت کرده‌بود. که دخترش نه تنها سر نکرده‌بود، قید دانشگاه و درس خواندن را هم زده‌بود و آن حالت قهریِ خانواده را هم به جان خریده‌بود. بخش دومِ این یازده ماه برمی‌گردد به پروند‌ه‌‌ی دومی که فی‌الفور بعد از خبر تعلیق دانشگاه ساخته‌شد و ممنوع‌الخروجی از تهران تا حالا.
شب رسیدیم. پدرم حمام بود. چند بار رفتم جلوی درِ حمام صداش کردم. ادای پشه‌ی توی مهمونی را درآوردم که: «ایرج... ایرج... » جواب نداد. بعد یازده ماه هم‌چنان قهر بود. خونم تلخ شد و انگار که از آن خونِ تلخ به اندازهٔ بُزاقی نشت کرد توی دهانم که نمی‌شد قورتش داد. سامان توی اتاق‌خواب نشسته‌بود و مادرم جلوی تلویزیون. هر دو سکوت کرده‌بودند.

 از حمام که آمد بیرون پریدم و با همان لختی، پوستِ خیسش را بغل کردم. لاغریِ میانسالی نشست توی بغلم.‌ ریش‌های سیاهِ حنا هندی گذاشته‌اش و کله‌ی سفیدش از هفت فرسخی داد می‌زد که هم‌چنان زندگی را دوست دارد و نمی‌خواهد سفیدیِ سال‌های زحمت از سر تا ریشش بنشیند.
 
 یک سال دوری و دلتنگی و رفتن توی نقشِ پشه، نیشش را باز کرد. راند اول به خیر گذشت. یعنی اصلاً نفهمیده بود کله‌ی من تهران تا خرم‌آباد را چه شکلی آمده. عصبانیتِ تا این‌جاش هم برای همهٔ تیترهایی بود که در شبکه‌ها دیده‌بود یا چیزهایی که مادرم ازش قایم کرده‌بود و از دهن همسایه و آشنا شنیده‌بود.
فرداش از خانه می‌زدیم بیرون که برویم خانه‌ی مادربزرگم که توی روستا بود. مادرم گفت: «هوا سرده، یک کلاهی بپوش که سرما نخوری.» گردن کج کردم و خندیدم که نترس ملوک، چیزی نمی‌شه. رفتیم خانه‌ی مادربزرگم. همسایه‌‌ها با دهان باز و بعضاً لبخند زُل می‌زدند. کمی توی تخمِ چشمِ روستا چرخیدیم، به مادربزرگ سری زدیم و برگشتیم.

 برگشتیم و پدرم دم خانه بود. داشت با ماسه و شن و بیل ور می‌رفت. به رد چشمش که خوردیم، چشم تنگ کرد و نگاه تیز. عصبانیت دهانش را خط صافی بدل کرده‌بود. سوت راند سخت زده‌شد.
داد زد سر مادرم که تو بلد نیستی به بچه‌ات بگی چطور لباس بپوشه؟ گفتم به خودم بگو. دوباره رو به مادرم داد زد یعنی تو نمی‌فهمی این‌جا روستاست و ما آبرو داریم؟ دو نفر از همسایه‌ها روی پشت‌بام بودند و شاهد دعوا. گفتم چرا به خودم نمی‌گی؟ بابام یک تهدیدی کرد رو به مادرم که بهش بگو یک چیزی بندازه روی سرش. ایرجِ شاکی بود. دوباره پشه شدم تا قبح دعوا بریزد و بقیهٔ سکانس دعوا توی خانه اکشن بخورد. شب هم قهر بود. هم با من، هم با مادرم. یک بار دیگر هم دعوا شد، بحث شد اما چیزی برای همیشه عوض شده‌بود. پذیرفته؟ نمی‌دانم. ولی دیگر می‌داند که چیزی نمی‌تواند جلوی من را بگیرد.

 این‌جا «دست‌به‌زانو»ست. ساد‌ه‌ روستایی در ده کیلومتریِ مرکز شهر خرم‌آباد. جایی که در مدرسهٔ دو کلاسه‌اش اولین اِنشایم را خواندم. جایی که تونلِ حجاب‌بان ندارد اما مرد‌ها و حتی خود زن‌ها، به سفت روسری‌ بستنِ زن‌ها عادت کرده‌اند. شبیه مادرم که می‌گوید احساس می‌کنم لختم. می‌گویم اولش همین‌طوری است. آدم احساس می‌کند پوست سرش باد می‌خورد بعد کم کم عادت می‌کنی. کاش مردهای همین روستا یک روز روسروی بپوشند تا شاخ دربیاورند که چرا این پارچه باید دور سرشان باشد.

 این‌جا دست به زانوست و گل‌افشانِ پنجم همان کوچه‌ایست که زن ۲۳ ساله‌‌ای در تاریکیِ شب با عرقِ سردی پشت گردنش از آن دوید برای آینده‌ای که یک مِه غلیظ بود. دوید برای سرزمینِ مقدسِ فردیت. که یا باید می‌ماند و تبدیل به هیئتِ زندگیِ از دست رفته‌ی غم‌انگیزی می‌شد یا می‌رفت برای زندگی و همه‌ی خسارتِ رفتن را به جان می‌خرید.
 این‌جا همان کوچه است و حالا زنی ۲۹ ساله بازگشته با حقیقتی که دیگر نمی‌خواهد از کسی پنهانش کند. بی این که بدود، بی این که فرار کند و بی این که بیمِ روبرو شدن داشته باشد. بازگشته تا بر چهرهٔ زادگاهش، بر چهره‌ی روستا بنویسد زنده‌باد همه‌ی سدهایی که شکستند و زنده‌باد همه‌ی سد شکنان. بنویسد زنده باد فاتحانِ ایستاده بر سدها، زنده‌باد ویداها...
گوهر عشقی٬ مادر جاویدنام ستار بهشتی
دخترم، سپیده عزیزم؛
 نوشته‌ی شجاعانه تو را گفتم با صدای بلند برایم بخوانند، باشنیدن هرکلمه‌اش قدرت در برابر ظالم و عشق به وطن را حس کردم.
دخترم! باور دارم به بهاری که در آن شکوفه های امید جوانه خواهند زد و شما و تمام دختران سرزمینم در آن آزاد...
«آیا از عکسی که موقع آزادی گذاشتی، پشیمونی؟ قبول داری اشتباه کردی؟
خیر؛ من هیچ اشتباهی نکردم.»
مخلص همگی
چهارسال پیش نوشت: من اینجا رو میرم. نمیتونم خونه بمونم نبایدم نشست...
بخاطر این جمله به چهار سال زندان محکوم شد
فاطمه رجایی‌راد، دارای دکترای دندانپزشکی و متخصص جراحی دهان، فک و صورت و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی٬ در جریان مراسم تجلیل از پزشکان نمونه شهرستان آمل در اوایل آبان ماه امسال بدون حجاب اجباری برای دریافت لوح تقدیر عنوان «جراح نمونه» حضور یافت.
فعالیت مطب و پروانه طبابت او «تعلیق» و از دانشگاه علوم پزشکی بابل اخراج شد!

۱۴۰۲ آبان ۶, شنبه

پرونده طبابت پزشک نمونه پس از دریافت لوح تقدیر تعلیق شد!!!

چرا؟ چون فاطمه رجایی راد بدون حجاب اجباری برای دریافت جایزه به بالای سن رفت و رید به هیکل قدرت اول(گوز نقلی) منطقه!
 

۱۴۰۲ شهریور ۱۷, جمعه

۷۴ ضربه شلاق برای مهندسی که حجاب اجباری از سر برداشت

او می‌گوید: هرگز از بلند کردن فریاد عدالت خواهی در برابر ظلم پشیمان نبوده و نیستم.
بهمن ٬۱۴۰۱ زینب کاظمی، عضو سازمان نظام مهندسی استان تهران، پس از آنکه به دلیل سر نکردن روسری به او اجازه کاندیداتوری در هیات رئیسه دادە نشد، حجاب اجباری از سر برداشت و مجمع را ترک کرد.
 او پیش از ترک مجمع خطاب به حاضران گفت: من به مجمعی که لیستش از قبل بیرون زده، رسمیت نمی‌دم. به مجمعی که به خانم مهندسی که روسری‌ سرش نمی‌کنه اجازه نمی‌‌دن کاندید بشه، رسمیت نمی‌دم. اون پشت مهندس‌ها رو کتک زدن. به مجمعی که به شان مهندس توهین می‌شه رسمیت نمی‌دم.
اتهام زینب کاظمی جریحه‌دار کردن عفت عمومی است
بریم تا سرنگونی؟

۱۴۰۲ خرداد ۴, پنجشنبه

حجاب اجباری؛ پاشنه آشیل جمهوری اسلامی

از هر ده جمله‌ زر زر مفت مسوولان حکومت اعدامی٬ نُه تای آن راجع به حجاب اجباری است. 
دیوار نظام داره فرو می‌ریزه! 
لاشی ولایی و خامنه‌ای ضحاک در حال تبلیغ برای شل‌حجابی!
خیلی دوست داشتم حضرت عاقا رو ببینم!
مرتیکه دیوثِ بدهمه‌چیز٬ اگه بی‌حجابی حرام شرعی و سیاسی است چرا بین اینهمه غرفه رفتی با این شُل حجابه عکس بگیری؟!
این یکی بدجوری از ترس سرنگونی به خودش ریده!
ای بابا! 
پس از اینهمه دوربین و تجهیزات هوشمند و جریمه‌های میلیونی و گُه‌خوری لسانی و مشت و لگد و تهدید و بازداشت و کتک و شلاق و احضار و اخراج از کار و دانشگاه و... پلمپ فروشگاه‌ها و ممنوعیت ورود به اماکن گوناگون و...
هنوز مسئله حجاب اجباری حل نشده؟!
تا بلکه بالاخره پس از ۴۴ سال٬ وقتش بشه بریم سر مشکل آب و برق و گاز و مسکن و بیکاری و گرانی و دزدی و اختلاس و... از همه مهمتر! مقابله با سگ‌گردانی!!!
آخوندک از ترس ریده بخودش: بی حجاب‌ها سلطه پیدا کرده‌اند!
باید از بدتر شدن شرایط جلوگیری کرد!
در ضمن تو یکی خفه شو! یه عمر تو سَرِت زدن و برات تعیین تکلیف کردن٬ عادت کردی حرف‌های آخوندها رو تکرار کنی! 
سیگار کشیدن چه ربطی به جلف بودن داره؟
دشمن وانمود می‌کند اماکن عمومی در تسخیر بی‌حجاب‌هاست!!!
از چه می‌ترسید؟ چگونه می‌خواهید دریا را کنترل کنید؟!
واقعن! منم موندم چتوری؟!
وضع حجاب٬ هنوز تابستان نشده!
اگر روسری رفت کنار و یواش یواش شلوار هم کوتاه شد و دامن هم آمد بالا چه می‌شود؟
اینو باید از خواهران زینب بپرسی!!! اینا آب نمی‌بینن وگرنه شناگران قابلی هستن!
بی‌توجهی به قانون نباید باب شود!
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است
می‌گم هنوز ۲۶ فروردین نشده؟!