و ۱۳۰ هزار گوسفندی که یک هفته است از گرسنگی و تشنگی و حبس بودن در کانتینرهای تنگ و تاریک رنج میبرند زیرا چندین کشتی باری متعلق به کشور رومانی با ۱۳۰ هزار گوسفند از ادامه حرکت خود به سوی مقصد بازمانده بود
۱۴۰۰ فروردین ۱۰, سهشنبه
شل کن سفت کن کشتی اورگیون در هفته گذشته
۱۳۹۹ آذر ۵, چهارشنبه
کشتار و زنده به گور کردن جوجه های یک روزه
استاد شهریار: قاتل مرغ و خروسیم یکی مان کمتر
این همه جان گرامی بستانیم که چه؟
جان های بی ارزش
نخستین تجربه این جوجه ها از زندگی٬ پر نرم و مهر مادر نبود٬ چیدن دانه ای و نوشیدن قطره آبی نبود... مرگ سرشار از ترس و درد و اضطراب بود
ببینید این بی رحمِ پست فطرتِ بی وجدان چگونه با پاهایش روی جوجه های کوچک و بیدفاع ایستاده و با بیل آنها را پرتاب میکنداین هم درد دل مرغدار گوشتی که چند روز است مرغهایش بدون غذا ماندهاند
هزاران مرغ را در محوطه ای که جای کوچکترین حرکتی را ندارند نگه میدارد٬ با انواع و اقسام هورمون ها و داروهای شیمیایی٬ آنقدر آنها را چاق میکند که پاهای نازکشان تحمل وزن سنگینشان را ندارند و میشکنند ولی نگران گرسنگی جوجه هاست
تو دلت برای گرسنگی مرغ هایت نمیسوزه٬ نگران این هستی که مرغ چاق و چله نمیتونی بفروشی
مدلل٬ داماد مکارم شیرازی٬ ۳۰ سال است که انحصار نهادهای دامی و دان را در اختیار دارد و عمدا نهادهها را تحویل مرغداران نمیدهد تا از دولت امتیاز بگیرد
این آشی است که خودتان پختید! این است سرانجام عشق به اهل بیت و مرده های هزار سال پیش عربستان و آخوندهای مُبَلغ آنها
این هم طرز تفکر یک ایرانی! ده تا مرغ را چند تومن ارزانتر خریده از خوشحالی خودشو گم کرده. این ده تا مرغ رو هم ریختی تو خندق بلا٬ ماه دیگه با چی پز میدی؟
لیلی عباسی نوشته: بی شرفا مردم دیگه چی بخورن؟
حکومت دیکتاتوری دزد و جنایتکار اسلامی را سرنگون باید کرد
چگونه؟
این هم راهکارهای مبارزه با جمهوری اسلامی
۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه
زندگی یک گاو شیری/ اینفوگراف
۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه
بدنیا آمدن برای مردن
این حیوانات ٦ روز فرصت زندگی دارند و اگر در طی این مدت کسی حاضر به پذیرفتن آنها نباشد فرمان مرگشان صادر می شود.
پیام اصلی این فیلم خطاب به نگهدارندگان حیوانات خانگی و دعوت آنها به نازا کردن حیوانات است.
بر اساس برآوردهای انجام شده سالانه بیش از ١٠ میلیون سگ و گربه در پناهگاه های آمریکا بدلیل اینکه خانه ای مناسب برای نگهداری از آنها پیدا نمیشود، محکوم به مرگ اند.
هر چند که که اینکار بر خلاف کشورهایی مانند جمهوری اسلامی ایران و چین، اندونزی و مالزی، رومانی و اوکراین و بسیاری از کشورهای دیگر بیرحمانه و با زجر و شکنجه دادن حیوانات انجام نمیشود و آنها را یا به اتاق گاز میفرستند و یا با تزریق دارو بخواب مرگ فرو می برند ولی همچنان این بار اندوه بر دوش "دکترهای مرگ" سنگینی میکند.
این فیلم مستند، "دکتر مرگ" و تجربه دردناک روزمره شان در بخواب مرگ فرو بردن حیوانات را به تصویر می کشد. کاری روزمره که پایانی ندارد...
به آنها بگوید: "فکر نمیکنم کسی پیدا بشه تو رو با خودش ببره" و سپس حکم مرگ آنها را صادر کند. از سگهایی می گوید که از سر اعتماد و شادمانی اینکه از فقس بیرون آورده شده اند، دم تکان می دهند و بچه گربه هایی که میو میو کنان و خرخر کنان، با آرامش خاطری که در کنار ما احساس میکنند،به اتاق مرگ میروند و ما آنها را می کشیم...
و مقصر افراد بی مسئولیت و بی وجدانی هستند که حیواناتشان را قبل از باردار شدن با یک عمل جراحی ساده نازا نکردند و یا خیلی ساده، هوس داشتن حیوانشان خوابید و حیوان را در گوشه ی خیابان تک و تنها بحال خود رها کردند...
از دستفروشان حیوانات را نخرید!
از پت شاپ ها هم نخرید!
از کلینیک های دامپزشکی که اینروزها تبدیل به بازار خرید و فروش حیوانات شده اند، حیوان نخرید!
تا وقتی ما بخریم رنج و عذاب حیوانات ادامه خواهد داشت
نگذارید مزه این پول های خون آلود زیر زبانشان مزه کند!
با خرید از اینگونه افراد بی وجدان پول پرست، شما عملا مرگ یک حیوانی را که در پناهگاه چشم براه دوستی است، رقم زده اید .
هموطنان عزیز و حیوان دوست! زیباترین و دوست داشتنی ترین گربه ها و با وفاترین سگها بطور رایگان در نزدیکی شما و پیش روی شما قرار دارند: در کوچه و خیابان شما!
و یا در پناهگاه های حیوانات به انتظار شما نشسته اند...
تماشای فیلم "دکتر مرگ"
تماشای فیلم "پناهگاه"
منبع: Born to Die pets
۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه
حقایق پشت پرده مزرعه پرورش سگها
مزرعه توله سگ یا "Puppy Mills" به مکانهایی تجاری گفته میشود که در آن توله سگ ها برای فروش و کسب درآمد، پرورش می یابند.
سالانه صد ها هزار توله سگ، در اینگونه مزارع در قفس های کوچک، نمناک، غیربهداشتی و پر ازدحام، بدون مراقبت دامپزشکی، مواد غذایی کافی یا آب آشامیدنی سالم و تمیز، نگهداری یا بهتر بگویم زندانی میشوند. توله سگها از هر گونه امکانات تفریحاتی، دویدن و بازی کردن با همنوعان خود محروم هستند.
برای به حداقل رساندن پاکسازی قفس ها از ادرار و مدفوع، سگ ها اغلب در قفس هایی با کفپوش سیمی که باعث زخمی شدن پنجه و پاهای آنها میشود، نگه داشته می شوند.
سگ مادر، در کارخانه های تولید مثل، ممکن است تمام طول زندگی خود را در سرمای زمستان و گرمای طاقت فرسای تابستان، در خارج از منزل صرف کنند و یا شبانه روز در داخل قفسی داخل خانه نگهداری شود.
سگ مادر تحت شرایط ظالمانه غیر قابل تصوری بارها و بارها، مجبور به تولید توله سگ برای سود بیشتر می شود.
اغلب پس از آنکه سن سگ مادر به ٤ سال رسید و دیگر نیازی به او نباشد و اگر خودش بر اثر بیماری نمیرد، او را میکشند و سگ جوانتری را جانشین او میکنند.
داستان غم انگیز زندگی یک توله سگ مزرعه پرورشی، از چشم اندازی دیگر...
از مکانی که در آن بدنیا آمدم چیز زیادی یادم نمانده. همینقدر یادم است که تنگ و تاریک بود و آدمها هیچوقت با ما بازی نمیکردند. مادرم را با آن پشم نرمش بخاطر دارم، ولی او اغلب بیمار بود و بسیار لاغر. او به سختی شیر برای من، برادران و خواهرانم داشت. یادم می آید بیشتر آنها مردند، خیلی دلم برای آنها تنگ شده.
روزی که مرا از مادرم جدا کردند را یادم هست. خیلی میترسیدم و بسیار غمگین بودم. دندانهای شیری ام تازه در آمده بود و من هنوز خیلی کوچکتر از ان بودم که بخواهم از مادرم جدا شوم. ولی او بسیار بیمار بود و آدمها مدام می گفتند که پول می خواهند و از شلوغ کاری های من و خواهرم خسته شده بودند. بنابراین ما را درون جعبه گذاشتند و به مکان عجیب غریبی منتقل کردند. فقط ما دو تا بودیم و از ترس بهم چسبیده بودیم. هیچ آدمی نیامد که ما را نوازش کند یا به ما محبت و مهربانی کند.
بسیاری از مناظر، صداها و بوهای مختلفی در آنجا بود! ما در یک فروشگاهی بودیم که در آن حیوانات مختلف دیگری هم وجود داشتند! بعضی ها جیغ می کشیدند! برخی هم میو میو می کردند! بعضی هم جیرجیر می کردند! من و خواهرم را توی یک قفس کوچک انداخته بودند. ما صدای ناله و زوزه ی توله سگهای دیگر رو می شنیدیم. آدمها میامدند به ما نگاه میکردند. من از آدم کوچولو ها خوشم می آمد، بنظر می رسید آنها خوشایند و سرگرم کننده باشند و دوست داشته باشند با من بازی کنند.
تمام روز، ما در قفس های کوچک نگهداری می شدیم، گاهی اوقات مردم بد جنس با زدن ضربه به شیشه فروشگاه باعث ترس ما میشدند. هر از گاهی هم ما را از قفس بیرون میاوردند و به چند تا آدم نشان می دادند. برخی با ملایمت و مهربانی با ما رفتار می کردند، بعضی هم ما رو آزار می دادند و باعث درد ما میشدند. ما همیشه می شنیدیم که میگفتند آخی! چه نازه! من یکی میخوام! ولی هیچ کدام ما را با خود به همراه نمیبردند.
شب گذشته خواهرم مرد. هنگامیکه فروشگاه تاریک بود، من سرم رو روی پشم نرمش گذاشتم و احساس کردم چگونه زندگی بدن لاغر و نحیفش را ترک کرد. شنیدم که می گفتند او بیمار بود و اینکه مرا باید با تخفیف بفروشند تا هر چه زودتر فروشگاه را ترک کنم. زمانی که بدن بی جان او را از قفس بیرون بردند، به آرامی در عزای او نالیدم. در شگفتم که او را کجا بردند؟
امروز، یک خانواده آمد و مرا خرید! چه روز خوشی! آنها خانواده ی خوبی هستند، و جدی جدی مرا می خواهند! آنها غذا و یک بشقاب برای من خریدند. دختر کوچک با مهربانی و ملاحظه مرا بغل کرد. من او را خیلی دوست دارم! مادر و پدرش می گویند من چه توله سگ خوب و شیرینی هستم و نام مرا فرشته گذاشتند. من دوست دارم آدمهای جدیدم را بلیسم!
این خانواده خیلی خوب از من مراقبت میکند، آنها دوست داشتنی، ملایم و شیرین هستند. به آرامی به من آموزش خوب از بد را میدهند، غذای خوب میدهند و یک دنیا عشق و مهربانی. من فقط میخوام این خانواده ی استثنایی را خوشحال کنم! من دخترک کوچک رو خیلی دوست دارم و از اینکه با او بازی کنم و بدوم لذت میبرم.
امروز مرا نزد دامپزشک بردند. آنجا یک مکان عجیب و غریبی بود و من خیلی ترسیده بودم. دامپزشک از من چند تا عکس گرفت، ولی بهترین دوست من (دختر بچه) آرام مرا نگهداشته بود و میگفت همه چی خوب میشه. بنابراین من هم خیالم راحت شد. دامپزشک باید حرف غم انگیزی به خانواده ی دوست داشتنی من زده باشد چون آنها خیلی غمگین بنظر میرسیدند. من شنیدم که میگوید دیسپلازیای شدید لگن و چیزی در مورد قلب من... شنیدم دامپزشک چیزی در مورد مزرعه پرورش سگ و اینکه مادر و پدرم آزمایش نشده بودند، میگفت. من نمیفهمیدم این حرفها چه معنی ای میدهد ولی از اینکه میدیدم خانواده ام این طور غمگین شده، عذاب می کشیدم. با وجود این، آنها هنوز هم مرا دوست داشتند و من هم هنوز آنها را خیلی دوست دارم!
من حالا ٦ ماهم شده. سنی که بیشتر سگها، تنومند و چموش هستند، ولی برای من کوچکترین حرکتی دردناک است. درد یک لحظه به من امان نمیدهد و بخاطر درد شدید نمیتوانم با دخترکی که بسیار دوستش دارم بازی کنم. حتی نفس کشیدن هم برایم دردناک است. من تمام سعی خودم را میکنم تا سگی قوی باشم ولی این کار بسیار مشکل است. دلم میشکند وقتی میبینم دخترک اینقدر غمگین است و وقتی میشنوم که مادر و پدرش میگویند فکر میکنیم دیگه وقتش رسیده باشه. تا بحال چندین بار مرا نزد دامپزشک برده اند. تنها چیزی که میخوام این است که گرمای زندگی بخش آفتاب را احساس کنم و بدوم. با خانواده ی عزیزم بازی کنم و پوزه ام را به صورت آنها بمالم.
شب گذشته ، بدترین شب بود. درد دیگه همدم همیشگی من شده، حتی هنگام نوشیدن یک جرعه آب هم، مرا رها نمیکند. تلاش میکنم روی پاهایم بایستم ولی تنها کاری که از عهده ام بر میآید ناله است. مرا یک بار دیگه درون ماشین میگذارند، همه غمگین هستند و من نمی فهمم چرا؟
کار بدی کردم؟ من همواره سعی کردم خوب و دوست داشتنی باشم، چه اشتباهی کردم؟ آه اگر این درد مرا تنها لحظه ای ترک میکرد! اگر فقط میتوانستم تسکینی برای اشکهای دختر بچه باشم. پوزه ام را بلند کردم تا دست های دخترک را بلیسم ولی درد مانع شد.
میز دامپزشک بسیار سرد است و من بسیار وحشت زده. انسانهای من، مرا با عشق و محبت فراوان در آغوش میکشند، سر خود را میان پشم های نرم من فرو میبرند و اشک میریزند. من عشق و اندوه آنها را احساس میکنم و سر انجام موفق میشوم آرام دستان آنها را بلیسم. امروز، حتی دامپزشک هم ترسناک به نظر نمی رسد. او مهربان است و من نوعی حالت تسکین بر روی دردهایم احساس میکنم. دختر کوچک، مرا آرام نگه می دارد و من از او بخاطر عشقش تشکر میکنم. در دستم احساس نوعی نیشگون میکنم.
درد کم کم آرام میگیرد. من احساس آرامش میکنم.اکنون به آرامی میتوانم دست هایم را بلیسم. به رویا فرو میروم، در دور دستی سبز، مادر، برادران و خواهرانم را میبینم. آنها به من می گویند اینجا دیگر دردی نیست و تنها صلح و شادی وجود دارد. با خانواده ام وداع میکنم، با تنها روشی که میتوانم، آرام دمم را تکان میدهم و آنها را میبویم. من امیدوار بودم سالهای خوش بسیاری را با آنها سپری کنم ولی سرنوشت این نبود. اینک درد پایان یافته، من میدانم سالهای بسیاری خواهد گذشت تا بتوانم دوباره خانواده ی دوست داشتنی ام را ببینم. تنها اگر اینگونه که هست اینگونه نمی بود.
دامپزشک گفت : "متاسفم". فروشگاهی که توله سگ را از آنجا خریدید، از پرورش دهندگان اخلاقی نمیباشد و من واقعا خسته شدم و بیزارم از اینکه مجبورم بسیاری از اینگونه توله سگها را به خواب همیشگی فرو برم.
۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه
سگها را نکشید
به نظر میرسید که Star بهبودی کامل پیدا کرده باشد ولی بطور ناگهانی دچار التهاب لوزالمعده شد و ١٨ روز پس از پیدا شدنش در گذشت.
این خبر غم انگیز زمانی رسید که تنها کمتر از ٢٤ ساعت از تظاهراتی گذشته بود که صدها نفر از مردم مالت علیه حیوان آزاری و ظلم و ستمی که به حیوانات روا میشود، برگزار کرده بودند.
این تظاهرات از بزرگترین اعتراضات در نوع خود بود که در مالت برگزار شد.
Star قبل از مرگش، ساعاتی را با خانواده ی جدیدش گذراند ولی ناگهان به دلیل حالت تهوع شدید به مرکز درمانی باز گردانیده شد و در گذشت...فیلمهایی از لحظه های بسیار کوتاه شادی Star را در اینجا و اینجا تماشا کنید
نمیتوانم بگویم سگ بدبخت از درد و رنج آزاد و رها شد. چون فکر میکنم بدنیا آمده بود تا از زندگیش لذت ببرد، شیطنت و بازیگوشی کند و وفادار باشد به کسانی که از او نگهداری می کنند و هیچ دلیلی نداشت که این چنین زجر بکشد و کشته شود...اگر Star را نتوانستیم نجات دهیم، بیایید دست کم به فکر سگهای ایران باشیم که هر روز به بیرحمانه ترین وضعی کشته میشوند...منبع خبر
۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه
سگی پس از شلیک ٤٠ گلوله ساچمه ای به سرش ، تا بینی اش در خاک دفن شد
این قصه پر غصه را پایانی نیست...
در مالت اتفاق افتاد:امدادگران با شنیدن ناله از زیر تخته چوبی و برداشتن آن سگی را دیدند که تا بینی اش در خاک مدفون شده.
با بیرون آوردن سگ متوجه شدند نه تنها دست و پای سگ بهم بسته شده بلکه ٤٠ گلوله ساچمه ای هم به سرش شلیک شده.با وجود تمام رنجی که می کشید، هنگامیکه امدادگران او را از زیر خاک بیرون کشیدند، دوستانه برای آنها دم تکان می داد!
خبر خوب: این است که پس از اینکه پزشکان ساچمه ها را از سر سگ که star نامیده شده بیرون آوردند، بطور معجزه آسایی زنده ماند و اینک با وجود آسیب های روحی و جسمی فراوان، رو به بهبود است و بزودی به خانه جدیدش میرود.
خبر بد: انسانیت است که رو به زوال و نیستی میرود...فیلم این سگ را در اینجا مشاهده نمایید:
پی نوشت
خبر بسیار غم انگیز
سرانجام زندگی سراسر درد و رنج Star (ستاره) را در اینجا بخوانید










































