‏نمایش پست‌ها با برچسب دل نوشته ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دل نوشته ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

پایان تلخ یوز پلنگ آسیایی در ایران به روایت یک ایرانی ١٢ ساله

از تارنمای مهار بیایان زایی


    نامش سپهر عیدی‌وند است؛ زاده‌ی دیار خوزستان. ١٢ بهار از زندگیش را گذرانده و سالهاست در ماه‌شهر، در ساحل فیروزه‌ای خلیج فارس زندگی می‌کند؛ جایی که شاید هرگز گذر هیچ یوزی به آنجا نیافتاده باشد؛ با این وجود، وقتی داستان اندک یوزهای باقیمانده را در اینجا و آنجا خواند و وقتی فهمید که سگ‌های گله در سمنان، یکی از ٥٠ یوز باقیمانده را هم کشتند، آنقدر متأثر شد که این یادداشترا نوشت ...
    با خود می‌اندیشم که اگر نسل گذشته ایرانیان، می‌توانستند، سپهرهای بیشتری را تربیت کنند، بی شک فرزندان سپهر و سپهرها این بخت را داشتند تا شاهد خرامیدن نماد حیات وحش وطن بر این بوم و بر مقدس باشند. اما اینک متأسفم که بگویم: ما آخرین نسلی هستیم که یوزپلنگ‌های آسیایی را در ایران می‌بینیم و تمام.
با هم یادداشت سپهر را بخوانیم و در مظلومیت یوز در ایران، آرام آرام اشک بریزیم ...
    آخرین لحظه‌های زندگی یک یوزپلنگ در سمنان!

    ناامید بود. پریشان بود. گرسنه بود. این دیگر پسر بچه‌ای نیست که اشتباهی به جنگل آمده و گرسنه است. این کسی نیست جز یوز ایرانی. بله. سرش را به چپ و راست می‌چرخاند. دنبال غذا می‌گشت. کلی، بزی، چیزی، هیچ چیز نبود، هیچ چیز. انسان‌ها تمامشان را غارت کرده بودند. یوز در حالی که لب پائینی اش را می گزید با خود گفت: آخر آنها این همه گوسفند دارند، این همه مرغ دارند، به مقدار فراوان، چرا می آیند و غذای ما را می کشند. فقط یک دلیل می تواند داشته باشد: تفریح و خوشگذرانی. آهی کشید. در حالی که پیش می‌رفت و دنبال چیزی می گشت، گرچه می‌دانست چیزی پیدا نمی‌کند. با خود گفت: این موجود دوپای خونخوار حتی به آن حیوان‌هایی مانند گاوها و بزها و غیره که برای او زحمت می‌کشند و مزد آنها یک ضربه شلاق و چوب است هم وقتی پیر می شوند، رحم نمی کند و آنها را می‌کشد. یاد بچه‌هایش افتاد. در چشمانش حلقه‌ی اشک پدیدار گشت. لبش می‌لرزید. نمی‌خواهم یا بهتر است بگویم نمی‌توانم حال او را توصیف کنم. چون من هم انسانم. همان موجود دوپا. یوز که کاملاً مطمئن بود غذایی پیدا نمی‌کند، از کوه پایین آمد. دراز کشید و در حالی که دست‌هایش را زیر سرش گذاشته بود، به جلو خیره شد. یاد داستان‌های پدربزرگش می‌افتاد که از سرسبزی و انبوه حیوانات سخن می‌گفت. اما این داستان هم مثل همه داستان هاست. در حالی که تصویر بچه هایش را که گرسنه بودند در ذهنش مجسم می‌کرد و در حالی که کشتن جفتش توسط انسان در جلوی چشمانش نقش بسته بود، صدایی شنید. صدای فلوت. توجهی نکرد. آوای فلوت زیبا بود. اما نمی توانست دل غمگین او را بهاری کند. اما ناگهان جا خورد. با خود گفت: این صدا، صدای فلوت چوپان است. خوشحال شد. امید مثل چراغی در قلب او روشن شد. خرامان خرامان به سوی آوای فلوت پیش رفت. وقتی تصویر مبهمی از گله را دید قدم‌هایش را آهسته تر کرد. وقتی کمی جلوتر رفت در پشت درختی پنهان شد. گله را رصد کرد. لبخند زد. می توانست خودش و بچه هایش را از گرسنگی نجات دهد. آرام آرام از پشت گله به طرف گوسفندی خزید. ناتوان بود. درمانده بود. خسته بود. حتی شک داشت که بتواند گوسفند را بگیرد. چند قدمی به گوسفند نمانده بود که صدایی شنید. صدایی که خیلی برایش آشنا و متاسفانه بسیار تلخ بود. صدای پارس سگ ها. در آن لجظه این گربه ایرانی، دیگر چیزی نمی دید. اشک جلوی چشمانش را گرفته بود. ناامیدانه به طرف گوسفند یورش برد. اما سگی جلویش را گرفت. دندان‌هایش را به علامت تهدید به او نشان داد. یوزپلنگ که می‌دانست دیگر از غذا خبری نیست، با خودش گفت: حداقل در آخرین لحظات زندگی در کنار بچه‌هایم باشم و به طرف کوه دوید. مثل اینکه سگ ها نمی خواستند دست از او بردارند. می خواستند او را بگیرند. ناگهان یوز ناتوان آخرین زورش را برای رسیدن به کوه زد. خیلی درمانده بود. گرسنه ، خسته، روی زمین افتاد. در حالی که نفس نفس می زد و صدای سگ ها را از پشت سرش می‌شنید، ناامیدانه تلاش کرد تا بلند شود. ولی نمی توانست. ناگهان جسمی را بر روی پوست خال خالی اش احساس کرد. بعد فقط چند لحظه طول کشید. تا دیگر چشمانش را باز نکرد. خداحافظ هم وطن.

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

و صدای شیون فرزندانت که وحشت زده گریه می‌کردند!


ورود ناگهانی و غیر قانونی چهار مأمور به خانه ات که حتی از نشان دادن کارت شناسائی خود و حکم بازداشت قانونی تایپ شده با مهر دادگستری به تو دریغ می‌کردند و گذشت دقایقی که تو آنها را با سارقین مسلح اشتباه گرفته بودی و بیهوده تلاش می کردی خانواده ات را از دستشان نجات دهی، در شکستۀ اتاق خوابت زمانی که همسرت می خواست به پلیس زنگ بزند و آنها با شکستن این در اجازه این کار را به او ندادند! جای خالی کتاب ها و عکس هائی که برای تو مقدس بودند و هستند، صدای شیون فرزندانت که وحشت زده گریه می کردند و از آنها می خواستند که با پدرشان کاری نداشته باشند...
جای خالی آلبوم ها و فیلم های خانوادگی و خصوصی تو، گذشت ساعت های طولانی در راهروهای دادگاه و برخورد سرد و اهانت آمیز مسئولین و بی جواب ماندن نامه هایت بعد از بیست و هشت روز! به غیر از دو ملاقات که فقط به فرزندانت دادند و دادخواهی های بی نتیجه به مراکزی که وظیفه دارند به شکایات تو توجه کنند، برخورد غیر قانونی دربان دادگاه که دیگر چهرۀ تو را می شناسد و دستور گرفته که بهائی ها را اصلاً به دادگاه راه ندهد و بالاخره زخم زبان معلم فرزند خردسالت که می خواهد در این گیر و دار پس اندازی برای آخرتش فراهم کند: «مامان تو آدم بدی هست که رفته زندان! دین تو هم دین بدی هست، بیا دین ما رو قبول کن!»

در عین حال تو یاد می گیری که باید تلاش کنی تا به بعضی چیزها بیشتر فکر کنی: سلامتی خودت و خانواده ات، حس مسئولیت فرزندانت که در کارها کمکت می کنند و به همدیگر دلداری می دهند، فراهم شدن موقعیت طلائی برای درک بیشتر ارزش های حقیقی برای همۀ اعضای خانواده، دعای عزیزانی که می دانی در گوشه و کنار جهان بیادت می خوانند، جواب فرزند خردسالت به معلمش: «مامان من خوبه، دین من هم خوبه و من دینم رو دوستدارم» و از همه مهمتر همراهی و همدلی صمیمانۀ اطرافیان و دوستان عزیزت.
بالاخره تو یاد می گیری که به حجم کارهای انباشته شده فکر نکنی و قدم به قدم به پیش روی، شب، دیروقت است، بچه ها برای خواب آماده شده اند و طنین مناجاتشان در فضا پیچیده، تو در کنارشان هستی و به آنها آرامش می دهی، دست و پایشان را ماساژ می دهی و از لحظه های خوش زندگی برایشان می گوئی، صمیمانه آنها را در آغوش می گیری و می بوئی و می بوسی تا این که کم کم چشمانشان سنگین می شود و به خواب می روند و تو می مانی و سکوت و خلوت شبانه.
... بیهوده تلاش نکن، بی فایده است، این یکی دیگر یاد گرفتنی نیست، اصلاً دست تو نیست، پس به یاد می آوری چهرۀ مهربان و مصمم او (مادر بچه هایت) را که مظلومانه با تو و فرزندانت خداحافظی می کرد، زمانی که فرزندانت آرام می گریستند و تو دعای خیرت را بدرقۀ راهش می کردی، آخ که چقدر دلت برایش تنگ است و چقدر جایش در خانه خالی است، سنگدل نباش، رها کن، زندانی نکن، ابرهای فشرده دلت را، سنگینی می کنند به دلت، آزادشان کن، خیلی گرفته اند، بگذار تا ببارند...
مهرزاد محب پور همسرمژگان عمادی یکی از ۱۲ زندانی اخیر بهائی در شیراز
منبع: خانه حقوق بشر ایران

در این رابطه بخوانید

جزییات کامل از بازداشت گروهی شهروندان بهایی شیراز