‏نمایش پست‌ها با برچسب حمایت از حیوانات / یک سرانجام خوش. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حمایت از حیوانات / یک سرانجام خوش. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

با کمک دستبند نارنجی ها انجام شد:

تیمار و رهاسازی موفق یک سارگپه پابلند

دیده بان حقوق حیوانات:  یگان امداد و نجات: با کمک دستبند نارنجی ها، حق پرواز آزاد به یک سارگپه پابلند بازگردانده شد.

چندی قبل یک سارگپه پابلند در شرایط مناسب جسمی توسط آقای میلاد قادری جهت رهاسازی به یگان امداد و نجات تحویل داده شد. قادری که این پرنده شکاری را از کودکی شهرستانی دریافت کرده بود گفت: «پرنده هنگام رویت کاملا کرکی و چند روزه بود. با توجه به اینکه امکان نگهداری آن توسط فرد همراهش قابل تصور نبود و به دلیل اصرار این فرد به نگهداری این حیوان نادر، در قبال تحویل گوشی گران قیمت موبایلم آن را دریافت کرده و به تهران آوردم.»

قادری پس از بزرگتر شدن این سارگپه و مشاهده پروازهایش، به پیشنهاد محمد محمدپور از بستگان نزدیکش تصمیم به رهاسازی پرنده در طبیعت می گیرد و پس از تماس با یگان امداد و نجات، پرنده را جهت رهاسازی تحویل می دهد.
معاینات سلامتی با توجه به نحوه تغذیه این حیوان، حاکی از شرایط جسمی مناسب و کمی اضافه وزن بود. در طول دوره تیمار، با استفاده از رژیم غذایی خاص، وزن پرنده به میزان قابل قبول برای یک پرنده شکاری رسید. همچنین به صورت موازی اعتماد پرنده از گونه بشر سلب و با تمهیدات خاص ترس از آدم به پرنده آموزش داده شد.
پس از کسب آمادگی لازم برای رهاسازی و چک کردن سلامت و توان پرواز، این پرنده در سفری ویژه در زیستگاه طبیعی مناسب رهاسازی شد.
تصاویر این پرواز زیبا تقدیم می شود به عزیزانی که در بازگرداندن حق پرواز آزاد به این پرنده نادر شریکند:
میلاد قادری،
محمد محمدپور،
رضا علی اصل،
Davina Eivazi،
پیام شهابی و بهمن محمدی از کمیته رهاسازی دیده بان
و …
دستبند نارنجی های عزیزی که دستبندشان به معنای تامین هزینه های تیمار، تغذیه، نگهداری و رهاسازی این پرنده زیباست.
با سپاس از تمامی دستبند نارنجی ها
پیروز و سرافراز باشید...

۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

حیوانات را دوست بداریم / داستان زندگی یک سگ

یا وقتی خدا کاری نمیکند، انسانها وارد عمل میشوند!
ای انسانها! خدایی وجود ندارد اگر هم خدایی هست خیلی بیرحم و کینه ای است ولی خوشبختانه انسانیت هنوز نمرده.
خدای بخشنده و مهربان!!! شما هنوز بعد از هزاران سال کینه ی خوردن یک سیب ار دلش بیرون نرفته! و انتقام آن را از انسانها و حیوانات بی گناهی که حتی رنگ آن سیب را هم ندیده اند میگیرد!
هزاران سال برای انواع و اقسام خدایان قربانی کردید و آنها را پرستش کردید، چی نصیبتان شد بجز بدبختی و درد و رنج و مرگ؟
بنابراین بیش از این دست روی دست نگذارید و منتظر رحمت های الهی! نشوید و آستین ها را بالا بزنید و خود دست بکار شوید!
بگذریم داستان از اینجا شروع میشود که به سابرینا یآپ "Sabrina Yeap" بنیانگزار مزرعه دوستان پشمالو "Furry Friends Farm" در مالزی، خبر ناگواری میرسد که سگی در اثر تصادف با یک خودرو یا کامیون بشدت مجروح شده و راننده فرار کرده و سگ را در شرایط تاسف باری به حال خود رها کرده تا بمیرد.
به سابرینا گفته میشود که نصف صورت سگ بر اثر تصادف از بین رفته و مطمئن نیستند که او زنده باشد.
وی با سرعت تمام خود را به محلی که سگ در آنجا دیده شده بود میرساند و سگ را زیر ماشینی در حالیکه یک بشقاب برنج در کنارش بود پیدا میکند.
سگ بعد از گذشت ٥ روز با وجود
جراحات شدید و بدون هیچگونه درمانی هنوز زنده بود!
سابرینا بخاطر این شهامت، شجاعت و اراده اش او را جاسپر "Jasper" نامید.
وقتی سابرینا بمحل رسید کارگران خارجی که در آن محل کار میکردند و از او مراقبت میکردند، سگ مجروح را صدا میکنند و او بلافاصله میآید! و دوستانه در حالیکه برای سابرینا دم تکان میداد به او فرصت میدهد تا از او عکس بگیرد.
وضعیت سگ به قدری رقت انگیز بود که نزدیک بود اشک از چشمان سابرینا سرازیر شوداما وی با خود گفت اشک ریختن دردی را درمان نمیکند و باید برای سگ کاری کرد و به او کمک کرد.
نیمی از جمجمه جاسپر شکسته بود و مغز او در معرض دید و بدون محافظ بود. همچنین چشم چپ او بطور کامل آسیب دیده بود. کبودی ها و خراشیدگی های بسیاری بر روی بدنش بود و بروی پای راستش زخمی باز و تازه به چشم میخورد.
ظرف یک ثانیه کارگران خارجی برای سابرینا یک جعبه بزرگ آوردند و جاسپر را درون آن و داخل ماشین گذاشتند.
سگ بیچاره، بسیار شجاعانه و دوستانه، بدون هیچ گونه مبارزه یا سروصدا، در راه به درمانگاه، آرام در ماشین نشسته بود.
خوشبختانه Dr Kiew پس از مشاهده و معاینه جاسپر اعلام داشت که سعی خود را برای درمان او خواهد کرد.
جاسپر بخاطر غذایی که از کارگران دریافت کرده بود از لحاظ وزن در شرایط مناسبی بود.
اراده او برای زنده ماندن پس از ٥ روز تحمل شرایط سخت و ناگوار، سابرینا را مصمم کرد تا جاسپر را تنها نگذارد. بنظر سابرینا جاسپر زنده میماند اگر بداند که در راه مبارزه برای زنده ماندن تنها نیست و کسی هست که در این راه او را یاری کند.
کارگران خارجی به اندازه کافی مهربان بودند که با غذا دادن به او، او را زنده نگهدارند ولی متاسفانه با پاشیدن گرد گوگرد بروی زخمش بمنظور کمک، شرایط او را وخیم تر کرده بودند.
خوشبختانه زخم سر جاسپر روز بروز کوچکتر شد.شگفت انگیز بود که چشم راست جاسپر با وجود تاری دید و آسیب ها رو به بهبودی گذاشت ولی متاسفانه چشم چپ او را نشد نجات داد و برای همیشه تابینا شد.یک عمل جراحی اساسی برای کاشت و پیوند پوست و عضله برای پوشش محل زخم با موفقیت انجام شد.
و سرانجام پس از ٨ ماه به خانه جدیدش، جایی که دوستانش در انتظارش بودند رفت...
این داستان مرا بیاد مراقبت ها و محبت های بیدریغ و سرشار از انسانیت خانم آزاده محجوب، دکتر وحید رضاخانی و دکتر مروارید پشدار از این گربه ی مجروح میاندازد.


متاسفانه در مملکت اسلامی حیوان ستیز ما دست اینگونه افراد برای کمک کردن به حیوانات بسته است.
ایکاش روزی برسه که مردم ما بجای مالیدن سر و صورت خود به میله های سرد و طلایی آرامگاه مردگان ١٠٠٠ سال پیش، به امید راهگشایی و فرج! وقت خود را صرف چنین حرکات انسانی میکردند...

۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

رهاسازی گنجشک متروی حسن آباد

دیده بان حقوق حیوانات:
گنجشکی که چندین ماه را در ایستگاه متروی حسن آباد گرفتار شده بود رهاسازی شد.
به گزارش دیده بان حقوق حیوانات گنجشک متروی حسن آباد که به نیت رهاسازی زنده گیری شده بود، پس از طی دوره سازگاری با شرایط طبیعی جمعه گذشته در پارک پردیسان تهران رهاسازی شد. این گنجشک در عمق ۳۰ متری در ایستگاه مترو گرفتار شده و بیش از شش ماه را در همان شرایط سر کرده بود.

عملیات امداد ونجات با همکاری مسوولان مترو
صبح روز سه شنبه، تماس تلفنی مسوولان مترو خبر از به دام افتادن گنجشک مورد اشاره در یکی از تله های نصب شده در ایستگاه داشت. دو روز قبل تر که مجوز نصب تله های زنده گیر در ایستگاه صادر شد، با نظارت مسوولان ایستگاه، دو تله در محل شب مانی پرنده نصب شد. با توجه به زندگی طولانی مدت پرنده در ایستگاه، پیش بینی می شد پرنده به سرعت متوجه ایجاد تغییر در محیط شده و جلب تله ها شود؛ ولی هوش پرنده ای که توانسته بود شش ماه در عمق زمین زنده بماند، از به دام افتادن سریعش جلوگیری کرد. سر انجام در آغاز سومین روز، پرنده مظلوم در تله ای گرفتار شد که بر خلاف سایر تله ها برای رهایی و حفظ جانش نصب شده بود.
جان شیرین خوش است!
احترام به حق حیات جانداران، احترام به طبیعت و قوانین طبیعت است.
در شرایطی که روزانه تعداد زیادی از حیوانات شهری در اثر بی توجهی ما از بین می روند، تصادف می کنند، زخمی و مصدوم و معلول می شوند و باقی عمر را با مشقتی غیر قابل درک طی می کنند، شاید باید خیلی خوش شانس بود که جانی شیرین را پس از ماه ها انتظار بازیافت. برای احترام به حق حیات جانداران، جان گنجشک و کلاغ و قناری و قمری و کبوتر همه محترم است. جان جان است و “جان شیرین خوش” .

وداع پرسنل ایستگاه با دوستی کوچکدقت نظر و تاکید بسیار مدیران مترو بر امنیت مسافران و امدادگران در فرآیند نصب تله با نظارت دقیق آقای فراهانی، متصدی امور مسافران مستقر بر سکو همراه بود. فردی که در ماه های گذشته برای رها شدن پرنده نقشه ها کشیده بود و نهایتا برایش به فکر جفت بود. فراهانی پس از تحویل گنجشک به دام افتاده، به دلیل جدایی از دوست چندین ماهه کوچکش با افسوسی مثال زدنی گفت: “باید جای خالی پرنده کوچک خوش عاقبت را با گل پر کرد. دل همه ما برایش تنگ خواهد شد!” وی با بدرقه دوست کوچکش تا خروجی سکو از آن چشم بر نداشت و سپس برای انجام وظیفه به سکو بازگشت.
با سپاس فراوان از دیده بان حقوق حیوانات و دیگر عزیزان: سرکار خانم سلیمی و سرکار خانم هاشمی و آقایان محمدیان، سالمی، کیا، گودرزی، نوروزی، کریمی، فراهانی، حاتمی و مجموعه مدیریت و روابط عمومی متروی تهران.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

ماجرای سگ و من!

امروز با دوچرخه ی سنگین از خرید هام داشتم بسمت خانه بر می گشتم که کنار خیابانی پر رفت و آمد، یک سگ کوچک دیدم.
دوچرخه را نگه داشتم تا مطمئن شوم سگ تنها نیست که تا از دوچرخه پیاده شدم، سگه رفت توی حیاط خانه ای که درش باز بود.
باز هم خیالم راحت نشد و از مردی که در حیاط بود پرسیدم: این سگ مال شماست؟ مرده از همه جا بیخبر گفت: نه! پرسیدم: تا بحال این سگ را در این محل دیده اید یا میدانید خانه اش کجاست؟ با قیافه از همه جا بیخیری گفت: نه!
کمی ایستادم تا شاید کسی بیاید دنبالش، ولی هیچ کس نیامد. پرسیدم: حالا چکار کنم؟ آقا از کیسه خلیفه بخشید و گفت: مال خودت! ببرش خونه!
از مرده پرسیدم میشه این سگ اینجا بماند تا من خرید ها را ببرم خانه و به آمبولانس حیوانات تلفن بزنم و برگردم سگ را ببرم؟ گفت نه! ولی میشه دوچرخه ات را اینجا بگذاری و سگه را ببری! که حتما بعد که دنبال دوچرخه ام آمدم، بکل منکر همه چیز شود!
خلاصه با هر جان کندنی بود با یک دست سگ را در بغل گرفتم و با دست دیگر دوچرخه را هدایت کردم، تا رسیدم به خانه.
قبل از هر چیز به دخترم گفتم گربه ها را در حیاط بگذارد و به آمبولانس حیوانات تلفن بزند.
نیمساعتی طول نکشید که آمبولانس آمد و قبل از هر کاری با دستگاه chip یابش توانست آدرس و تلفن دارنده سگ را پیدا کند و معلوم شد سگ در خانه بغل دستی جنابی زندگی میکند که تا بحال آن سگ را ندیده بود و نمیدانست کجا زندگی میکند!!! پس از اینکه خانم و آقایی که سگ با آنها زندگی میکند آمدند و مجبور هم شدند هزینه آمبولانس را بپردازند، خانم گفت: عجب آدم پستی است این همسایه مان. زیرا ما ١٢ سال است که اینجا زندگی میکنیم!از قرار جناب همسایه کامیونی بطور ممنوع جلوی در حیاطش پارک کرده بود و کسی به شهرداری زنگ زده بود و شهرداری آمده بود و گفته بود که یا کامیون را جای دیگر ببرد یا شهرداری آنرا میبرد و گرنه جریمه اش میکند.
و جناب همسایه هم بدون اینکه پرس و جو کند که واقعا چه کسی اینکار را کرده، در خیال خودش همسایه بغلی را متهم میکند و بساط دشمنی علم میکند!
و این دشمنی احمقانه تا به اینجا میکشد که از سر پستی نه تنها وقتی سگ را در خطر و نزدیک خیابان میبیند، همسایه اش را خبر نمیکند بلکه حتی به من هم نمیگوید سگ به کدام خانه تعلق دارد!
البته بعد با خانم و آقایی که سگ با آنها زندگی میکند به نزد آن جناب رفتیم و گفتم: مرا یادت هست؟ نیمساعت پیش ازت پرسیدم: میدانی این سگ کجا زندگی میکند؟ و تو گفتی: نمیدانی! این سگ در خانه همسایه ات که چسبیده به خانه ات، زندگی میکند!
جناب با بیشرمی تمام گفت: من اصلا این سگ را به عمرم ندیده بودم! گفتم: ١٢ سال از جلوی این در رد شدی و این سگ را ندیدی؟
به جناب حیوان دوست که خودش هم یک سگ و مقدار زیادی کبوتر داشت گفتم: اگر تو واقعا حیوانات را دوست داشتی برایت فرقی نمیکرد که سگ با چه کسانی زندگی میکند و بخاطر خود سگ میگفتی کجا زندگی میکند و در عرض یک دقیقه همه چیز بخوبی و خوشی تمام میشد. که البته این به جناب برخورد که چرا عصبانی هستید از دست من، من دیگه حرفی با شما ندارم!!
نکته آموزنده: فکر نکنید پستی و دروغ و بی تفاوتی در مورد حیوانات فقط مخصوص اغلب ایرانی هاست!هر کجا که بروی آسمان به همین رنگ است!

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

در چین اتفاق افتاد، در ایران هم اتفاق میافتد ولی...

مرداد ماه گذشته ، یک جهانگرد خارجی حین راه رفتن در خیابان های پشتی Guangyuan در شمال سیچوان چین، سگ خیابانی ای را مشاهده میکند با زخمی باز به دور گردن خود. وی ضمن تماس گرفتن با کارمندان یک گروه حمایت از حیوانات محلی( نمیدانم اگر این جهانگرد در جمهوری اسلامی با چنین سگی برخورد میکرد، به کجا باید مراجعه میکرد؟! ) از آنها میخواهد تا کمک کنند و سگ بینوا را از درد و رنج نجات دهند.
خانم Du Yufeng مدیر گروه با کمک افراد داوطلب سگ را که بعد ها "سرگردان" نامیده میشود بدام میاندازد.
به گفته ساکنان محله ، "سرگردان" قبل از گرفتار شدن مدت زمان زیادی بود که در آن محل سرگردان بود.علت آسیب دیدگی سیم فلزی ای بود که بدور گردن او بسته شده بود و به مرور زمان بداخل گوشت گردنش فرو رفته بود، طوری که امکان نفس کشیدن و غذا خوردن را برای او بسیار مشکل کرده بود. "سرگردان" از انسانها بسیار میترسید.
بر اساس گزارشات، مالک او پس از آن که از خانه قدیمی خویش به مجتمع آپارتمانی اسباب کشی کرده بود، سگ را به حال خود رها کرده بود و زمانی که سگ او را می یابد و به سوی او میرود، مرد با کوبیدن چماق و راه های وحشیانه دیگر سعی در فراری دادن سگ میکند. همچنین گمان میرود که همین شخص سیم فلزی را به گردن سگ بسته بود.
"سرگردان" سر انجام از تلاش خود برای پیوستن به خانواده سابق خود دست بر میدارد و همراه ٢ سگ خیابانی دیگر در مناطق نا مهربان با حیوانات و خصومت آمیز تجارتی آواره میشود.
زمانی که خانم Du Yufeng موفق میشود او را بدام بیاندازد، متوجه میشود که "سرگردان" به کمک و مراقبت فوری دامپزشک احتیاج دارد.
خانم Du Yufeng که خود گرداننده یک پناهگاه برای سگهای خیابانی با حدود ٣٠٠ سگ، با هدف پیدا کردن خانه ای برای زندگی برای آنها است دست به دامان تمام حیوان دوستان چین و دیگر کشور های دنیا میشود.
جامعه انسانی بین المللی (Humane Society International )که یکی از اهدافش کمک و تشویق سازمانهای غیر دولتی چینی است که تلاششان بالا بردن سطح آگاهی مردم و آموزش احساس مسئولیت در برابر حیوانات خانگیشان و رها نکردن آنها در خیابان ها است، به در خواست کمک خانم Du Yufeng پاسخ مثبت داد و هزینه درمان "سرگردان" را به عهده گرفت.
پایان خوش- با انجام عمل جراحی سیم فلزی از داخل گوشت گردن سرگردان بیرون آورده و جهت بستن زخم از ٣٠ بخیه استفاده میشود. همچنین سیستم ایمنی بدنش که بسیار ضعیف شده بود قوی و مشکلات گوارشی "سرگردان" هم حل میشود.
خانم Du Yufeng در خانه خویش را بروی" سرگردان" گشود و با محبت و مراقبتی که از سرگردان میکند باعث میشود که زخم گردنش بمرور بهبود پیدا کند و از همه مهم تر تغییر رفتار "سرگردان" از یک سگ بی اعتماد و هراسان از انسان است که این همه ، در اثر عشق و مراقبتی است که از خانم Du Yufeng و همکارانش دیده.

الگویی برای دیگران - "سرگردان" نمونه ای از یک سگ بومی چینی است که اغلب مردم از گوشت آن استفاده میکنند. داستان سرگردان نشان میدهد که سگها موجوداتی با هوش هستند و ارزش آنها برای انسانها بیشتر از استفاده از آنها بعنوان غذا است. راندن حیوانات از خانه ها نه تنها باعث درد و رنج حیوانات میشود بلکه باعث بوجود آمدن نوعی بی تفاوتی و بی احساسی در جامعه و در نهایت حیوان آزاری میشود که خود بهداشت جامعه را بخطر میاندازد و فرهنگ غیر مسئولانه ای در رابطه با مالکیت حیوانات خانگی بوجود می ورد. خانم Du Yufeng امیدوار است که با استفاده از داستان "سرگردان" کمپینی راه اندازی کند تا توجه عموم را به این گونه مشکلات جلب کند.
HSI مفتخر است، نه تنها بخاطر نقشی که در بهبودی و باز سازی" سرگردان" داشت، بلکه در راه مبارزاتی وسیع و گسترده تر.
ما امیدواریم که "سرگردان" ظلم هایی که در حق او روا شده را ببخشد و خانه ای گرم که پذیرای او باشد پیدا کند.
دکتر پیتر لی متخصص چین در جامعه انسانی بین المللی

یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت
کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازو گشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد
خبر داد پیغمبر از حال مرد
که داور گناهان از او عفو کرد
الا گر جفا کردی اندیشه کن
وفا پیش گیر و کرم پیشه کن
یکی با سگی نیکویی گم نکرد
کجا گم شود خیر با نیکمرد
کرم کن چنان کت برآید زدست
جهانبان در خیر بر کس نبست
به قنطار زر بخش کردن ز گنج
نباشد چو قیراطی از دسترنج
برد هر کسی بار در خورد زور
گران است پای ملخ پیش مور

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

شیری بنام کریستین


در سال ١٩٦٩ یک جوان استرالیائی به نام" John Rendall" و دوستش" Ace Bourke " توله شیری از یک شرکت فروش حیوانات در لندن، میخرند . این کار در ان سالها غیر قانونی نبود (در ایران کماکان قانونی است، زیرا قانونی بر علیه ان وجود ندارد).
کریستین در زیرزمین یک مبل فروشی نگهداشته میشد. توله شیر دوست داشتنی، مورد علاقه ی همه بود، در رستوران محلی غذا میخورد و در محوطه ی گورستان میدوید و بازی میکرد، اما بسرعت رشد میکرد...
یک ملاقات تصادفی با"Bill Travers" و"Virginia McKenna" منجر به یک زندگی جدید برای کریستین میشود. او امکان زندگی در یک محوطه محصور را پیدا میکند و در کاروان میخوابد.
پس از ان در سال ١٩٧١ به کنیا، خانه ی اجدادی خود، پرواز میکند و با کمک"George Adamson" (معروف به پدر شیرها) به محیط وحش باز میگردد.
نزدیک یکسال بعد یعنی در سال ١٩٧٢، John و Ace تصمیم میگیرند برای تجدید دیدار با کریستین به کنیا بروند...