رضا پهلوی بیشرف خائن دروغگو: مبارزه را ادامه دهید؛ کمک در راه است.
.وقتی رهبرشون اون دزد بیشرف خائن باشه، نجاتدهنده هم این دلقک روانی میشه
ترامپ گفته بود اگر حکومت ایران به مخالفان شلیک کند برای کمک به آنها مداخله میکنیم. بعد گفت ملت زیر دستوپا موندن که کشته شدند، بعد از کشتار گفت ابتدا خوب میگن اونا شلیک کردن، اینا هم مجبور شدن پاسخ بدن. دست آخر هم گفت در عوض گفتن اعدام نمیکنن!
سیاوش شیرزاد، ۳۸ ساله، اهل بوکان بود.
با شروع خیزش انقلابی، طاقت نیاورد. میخواست به سیل جمعیت بپیوندد.
خانوادهاش گفتند: «نرو، خطرناک است»
اما پاسخ قاطعی داد:
«این جشن انقلاب است. میروم. ترامپ گفته از ما حمایت میکند. میروم»
در ویدیوها پیداست: جمعی از جوانان، دور آتشی، به کردی میرقصند؛ میدان پونک تهران.
یکی از آنها که دستمالی در دست دارد و میرقصد، سیاوش است.
دقایقی پیش از این صحنه، اتفاق دیگری افتاده بود: آتش زدن پلاکارد عکس قاسم سلیمانی.
در حالی که جوانان میرقصند، از فاصله ۵ و ۱۰ متری، با گلوله جنگی آنها را به رگبار میبندند.
درجا، ۲۲ جوانی که در حال رقص کردی بودند به رگبار بسته میشوند.
ساعت ۳ بامداد، مجروحان را با آمبولانس به بیمارستان الغدیر تهران میبرند.
آنجا میگویند: «جا نداریم.»
اینبار سیاوش را که هنوز زنده است به بیمارستان رسول اکرم منتقل میکنند.
او تا ساعت ۲ بامداد جمعه زنده بوده، اما بهدلیل عدم رسیدگی و از دست دادن خون زیاد، ساعت ۲ جان میسپارد.
خانواده، ۴۸ ساعت تمام در جستوجوی او بودند.
ساعت ۴، تلفن همراهش روشن میشود.
یکی از خدمه بیمارستان به خانواده سیاوش زنگ میزند. میگوید: «پسرتان زنده است. بیایید.»
خانواده از بوکان به تهران میآیند.
اما وقتی میرسند، به آنها میگویند:
«سیاوش، نیم ساعت پیش جان سپرد»
از خانواده پول زیادی میگیرند تا جسد را در سردخانه نشانشان بدهند.
روز بعد، حکومت، جسد سیاوش را با آمبولانس به پزشکی قانونی کهریزک منتقل میکنند.
آنجا خانواده با صحنهای وحشتناک روبهرو میشود: پنج هزار جنازه.
محیط پر از نیروهای امنیتی است.
هیچکس اجازه حرف زدن ندارد.
همه اجساد شمارهگذاری شدهاند.
شماره سیاوش: ۱۲۶۴۷.
او را داخل یک کیسه انداخته بودند.
میگویند:
«فردا ساعت ۹ صبح به بهشت زهرا بروید.
جسد را تحویل بگیرید، به شهرستان ببرید و دفن کنید.»
خانواده ساعت ۷ صبح به بهشت زهرا میروند تا سیاوش را به بوکان ببرند.
تا ساعت ۱۲، همه جنازهها تحویل داده میشود؛
اما جنازه سیاوش را نه.
میگویند: «پرونده شما فوقامنیتی است.
چون بوکان و شهرهای کردستان هنوز شلوغ نشده، جنازه را تحویل نمیدهیم. مردم واکنش نشان میدهند»
آنها چه کرده بودند؟
ساعت ۵ صبح، خودشان جنازه سیاوش را به استانداری ارومیه منتقل کرده بودند.
خانواده تا ساعت ۱ ظهر در تهران سرگردان میماند.
بعد راهی ارومیه میشوند.
ساعت ۷ عصر میرسند.
همانجا وزارت اطلاعات، پدر و برادر سیاوش را احضار و بازداشت میکند.
فشار میآورند:
«به شرطی جنازه را تحویل میدهیم که مردم نیایند و شلوغ نشود.
در غیر این صورت، خودمان او را دفن میکنیم؛
در جایی که ۱۲ هزار گور دستهجمعی وجود دارد.
آنوقت میان اجساد گم میشود و هرگز پیدایش نمیکنید.»
خانواده ناچار میپذیرد.
ساعت ۱۲:۳۰ شب، پدر سیاوش را به پادگان نظامی جلدیان ـ میان نقده و پیرانشهر ـ میبرند.
میگویند جسد آنجاست.
پدر با فرماندار تماس میگیرد و تهدید میکند:
«اگر جسد را تحویل ندهید، همه مردم را جلوی فرمانداری جمع میکنم.»
تهدید مؤثر واقع میشود و قول تحویل میدهند؛
اما شرط دیگری میگذارند:
«حق ندارید او را در بوکان دفن کنید.
باید در روستایی، ۱۰ کیلومتر خارج از شهر، به خاک بسپارید.»
پدر میگوید:
«او را به روستای پدربزرگش میبریم؛ گردی قهبران».
حدود ۵۰ خودروی نظامی، حامل حدود ۲۵۰ مأمور، جسد را تا روستا همراهی میکنند.
هشدار میدهند:
«اگر حتی یک شعار بدهید، جسد را با خودمان میبریم.
حق فیلمبرداری ندارید.»
روستا شبیه منطقه جنگی شده بود.
و لحظه آخر:
خانواده، سیاوش را بوسیدند و با او وداع کردند.
مادرش با صدایی رسا فریاد زد:
«هیچکس حق ندارد برای پسرم اشک بریزد و گریه کند.
پسرم را تقدیم کردستان کردم.».
اجازه سوگواری در خانه ندادند.
فقط در مسجد اجازه برگزاری مراسم داشتند.
روز اول، پنج هزار نفر آمدند.
سرکوبگران تهدید کردند مسجد را میبندند.
و خانواده گفت:
«ما فرزندمان را تحویل گرفتیم.
با او وداع کردیم.
دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم.»
راوی که از نزدیکان سیاوش است همه اینها را با دقت و وسواس زیاد تعریف میکند. به اینجا که میرسد با صدای بلند گریه میکند:
سیاوش میگفت: «این جشن انقلاب است. میروم. ترامپ گفته از ما حمایت میکند. میروم»
.jpg)










هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر