۱۴۰۳ آذر ۸, پنجشنبه

اعتصاب غذای ویدا ربانی و مطهره گونه‌ای، زندانیان سیاسی

در اعتراض به وضعیت سلامتی هم‌بندی‌هایشان: نرگس محمدی و وریشه مرادی (جوانا سنه)
«ویدا ربانی»، خبرنگار و زندانی سیاسی محبوس در زندان اوین:
«اعتصاب من و مطهره گونه‌ای هم چیزی نیست جز اقدامی از سر استیصال در برابر ظلم. اقدامی که می‌دانیم سلامت تن‌هایمان را نشانه می‌رود اما راه دیگری هم پیش روی خود نمی‌بینیم، نرگس محمدی و دیگر همبندی‌هایمان پیش چشم ما درد می‌‌کشند و دست ما از جهان کوتاست.»
متن کامل نامه:
«روی برانکارد چرخدار می‌آید توی بند، مردمک چشم‌های سیاه و درشتش گشاد شده و با اینکه مدام به اطرافش و به انبوه جمعیتی که دوره‌اش کرده‌اند نگاه می‌کند، اما انگار چیزی نمی‌بیند یا وارد جای عجیب و ناآشنایی شده است. با نگاه خیره و مبهوتش چشم در چشم می‌شوم، بلند صدایش می‌زنم، نرگس؟ نگاه می‌کند اما انگار من را نمی‌شناسد.
پرسنل زندان می‌گويند ببریدش بالا. صدای اعتراض‌ها زندانی‌ها بلند می‌شود که این کار ما نیست، چطور ببریم و...
چند زندانی رای باز مرد و یکی دو مرد که از پرسنل زندان هستند دارند بحث می‌کنند که چطور برانکارد با پایه‌های چرخدار را از دو ردیف پله‌های بند زنان بالا ببرند. بالاخره برانکارد را سر و ته، طوری که سر نرگس پایین است از پله‌ها بالا می‌برند.
می‌آیند توی اتاق سه، می‌خواهند نرگس را بلند کنند و بگذارند روی تخت خودش، پای راستش تا بالای ران توی آتل است و نباید خم شود. وقتی می‌خواهند بلندش کنند نرگس کمی به خودش می‌آید. می‌گوید اگر پا خم شود با وجود جراحی استخوان می‌شکند، ده دقیقه‌ای بگو مگو می‌کنند و در آخر نرگس می‌گوید اجازه نمی‌دهم، کار شما نیست.
بیسیم می‌زنند و با ما شرط می‌کنند که در تمام مسیر هیچ زندانی نباشد تا پرسنل آمبولانس بیمارستان بیاید و او را جا‌به‌جا کنند. اول به خاطر اینکه بندان زنان امنیتی است اجازه ورود به آنها نداده بودند.
بالاخره نرگس را از روی برانکارد بلند می‌کنند. تخت زندان  خیلی کوتاه است و تا او را بگذارند روی تخت فریادش بلند می‌شود: «پااااام، آخ پااام، سپیده پام پام پام....صدای دلخراش و هق هق گریه بلند می‌شود. 
یکی دو بار تلاش می‌کنند، بلندش می‌کنند و بالاخره میگذارند روی تخت و می‌روند! تنها ۴۸ ساعت از جراحیش گذشته، درد در چهره‌اش پیداست. صدای هق هق گریه به تدریج آرام‌تر می‌شود. مهوش و سپیده اتاق را خلوت می‌کنند، نرگس دوست ندارد کسی حال و روزش را ببیند.
یک ساعت بعد رفتم نگاهی به نرگس انداختم، چشمانش قرمز و پف کرده بود، گریه نمی‌کرد اما از درد اشک در چشمانش حلقه میزد و به پایین می‌غلتید. اینبار مرا شناخت، شروع با خندیدن کرد و گفت باور کن همش داشتم به مصطفی(نیلی، وکیلش) می‌گفتم برای ویدا شیرینی بخر.
و برای بقیه توضیح می‌داد: «دفعه قبل که از بیمارستان برگشتم ویدا یک جعبه شیرینی فرانسه توی وسایل پیدا کرد و با ذوق بازش کرد ولی تویش نان بربری بود. آنقدر غر زد که اینبار هی به مصطفی گفتم شیرینی را فراموش نکنی.»
نمی‌توانم به صورتش نگاه‌ کنم. برمی‌گردم‌ از این وضعیت فرار کنم توی تختم، جوانا (#وریشه_مرادی) کنار تخت ایستاده، یک لیوان آب جوش که چند آلو بخارا داخل آن انداخته را هم می‌زند و می‌پرسد نرگس چطوره؟ 
تختمان مشترک است، او طبقه بالای تخت است.
من فقط خشم و بغضم را قورت می‌دهم و می‌پرسم زخم عثنی‌عشر با آب جوش و آلوچه درمان میشه؟بدبخت داری از خونریزی می‌میری.
وریشه بعد از آن اعتصاب غذای طولانی حالا خونریزی دارد. مستقیم نمی‌گویند اما ما می‌دانیم چون در مراسم‌های اعتراض به اعدام شرکت کرده اعزامش به بیمارستان را لغو کرده‌اند. فقط او نبود، بدون اینکه مستقیما بگویند هر کسی در اعتراض به اعدام‌ها شرکت داشت را به نحوی تنبیه کردند. بسته به اینکه زندانی چه چیزی داشته باشد که بشود از آن محرومش کرد، از تحویل ندادن وسایل تا قطع تلفن و ملاقات و اعزام به بیمارستان.
 "این سیستم برای مرگ فرصت و بستر مناسب رو فراهم میکنه که مرگ بتونه سراغ فرد بیاد"
درسته که آبراهام الله‌بخشی، برعنداز صادراتی‌مون در مورد حسین رونقی نرگس محمدی و بسیاری [تقریبن تمامی!] زندانیان سکوت می‌کنه ولی خوشبختانه مزدور اطلاعاتی مهربان‌مان برای اینکه مبادا خایه‌مال اسپرم همایونی به حاشیه بره، روزشمار  بازداشت نسرین شاکرمی درست کرده!

۱۴۰۳ آذر ۷, چهارشنبه

زندانی به وسعت یک وطن

امروز در توییتر دو خبر کوتاه دیدم
۱- حسین رونقی برای آغاز تحصن خود به سمت زندان اوین  روانه‌ شد.
حسین رونقی به محض حضور در مقابل زندان اوین و پیش از آغاز تحصن بازداشت شد.
با دیدن لب‌های حسین٬ احساس خفقان کردم و آهی بلند کشیدم که یادم آمد٬ پسر ایران٬ با لب‌های بسته‌اش حتا یک آه هم نمی‌تونه بکشه...
فکر می‌کردم اگر مورد ضرب و شتم قرار بگیره که حتمن کتکش زدن، چتوری با لبان بهم دوخته شده از درد فریاد بزنه؟
بانو صابری: عجیب نیست که رسانه‌ها از حسین رونقی نمی‌نویسند.
عجیب این نیست که حتا بعضی خبرگزاری‌های حقوق بشری هم از حسین رونقی نمی‌نویسند.
عجیب این هم نیست که چرا براندازان چیزی نمی‌نویسند.
عجیب این است که بعضی چرا می‌نویسند؟!
بعضی بهتره برن سراغ حیوان‌آزاری و فیلم‌های خنده‌دار ساختن از رضا پهلوی!
ما رو باش چقدر خوشحال شدیم وقتی شنیدیم تونسته از ترکیه خارج بشه! هنوز نرسیده به دنیای آزاد نشون داد که هنر نزد ایرانیان است و بس!
ولی بالا غیرتا دیگه نظرهای انقلابی‌تون رو ننویسید و به این یه ذره اتحادی که داریم گَند نزنین و آبرومون رو جلوی سطلی سپاهی‌ نبرید تا چپ و راست بهمون بخندن و فحش بدن! کار شما از تف سربالا به گُه سر پایین کشیده!
کاربر آدم (ابن حوا) رو تقریبن همه می‌شناسن! یکی از پست‌ترین و خودفروخته‌ترین مزدوران عرزشی است که درازای پول، خبر دروغ می‌ده، خایه‌مالی و ماله‌کشی می‌کنه، توهین و افترا و ناسزا و خلاصه هر دستوری که از بالا برسه رو انجام می‌ده ولی کمتر فحش رکیک می‌ده.
 امروز من از زبان یکی از هواداران رضا پهلوی که اتفاقن هاربانو حسرت‌السلطنه یاسمین پهلوی از دوستداران و طرفدارانش است، فحش‌هایی شنیدم که هنوزم شک دارم درست شنیدم چون نیمه‌کاره از وحشت فیلم را قطع کردم! اونم منی که از ۶سالگی، عموم مثل نقل و نبات بهم فحش‌های رکیک مادر می‌داد و چیز جدیدی نبود!
به کجا رسیدید که تشخیص بین شما و جمهوری اسلامی، مشکل شده!
جوک رضا پهلوی رو یادتون هست؟!

۱۴۰۳ آذر ۵, دوشنبه

اسپرم همایونی: اجازه ندهیم جمهوری اسلامی انگیزه زندگی را از ما بگیرد

شازده‌ی دزد و مفتخور، بیکار و بی‌عار، خودفروش و خائن در واکنش به قتل کیانوش سنجری و صدور حکم اعدام برای «بچه‌های اکباتان» گفت: مقابل رژیم مرگ و اعدام، مبارزه ما برای پول مفت درآوردن و بزن و بکوب٬ مسافرت‌های تفریحی و کنسرت رفتن است!
قتل کیانوش رو یاد کسی نیار، کسی یادش نیست، ولش کن، تموم شد...
از کشته شدن کیانوش هم که دیگه ۱۱روز گذشته، دیگه اصلن کسی یادش نیست...
حسین رونقی لبانش را به نشانه‌ی اعتراض به قتل کیانوش دوخته شما اصلن یادِ کسی نیار این روزها رو ولش کن تموم شد و رفت...
بیش از ۶۰ زندانی سیاسی محكوم به اعدام، هر لحظه منتظر اجرای حکم‌شان هستند.
فریدون سلطانی ساکن تهران که پیش‌تر توسط اطلاعات تهدید شده بود، با یورش نیروهای اطلاعات بصورت خشونت آمیز در شهرستان تکاب بازداشت شد و به مکانی نامعلوم منتقل شد.
 شاح‌زاده٬ ریدم به این رهبری‌ات! 
به درخواست چه کسانی؟!

۱۴۰۳ آذر ۳, شنبه

برای پسری که کنارم نشست...

...آمده بود که تنها نباشیم
که تنها نمانیم
و نگذارد کسی مرا با خود ببرد...
ادامه می‌دهم با لب‌های دوخته و عهدی که بسته‌ام...
ساعت نامشخصی به احترام پزشک شریف و متعهد «آیدا رستمی» و برای «بچه‌های اکباتان» که دو سال رنج به آن‌ها و خانواده‌هایشان تحمیل شده، به نقطه‌ای در شهرک اکباتان می‌آیم، مدتی تنها خواهم نشست و بعد می‌روم.

راه کیانوش ادامه خواهد داشت، حتی اگر جانی برای من نماند و نباشم.
شرف و شجاعت اون گربه‌ای که آدما بهش میگن بی‌چشم و رو و بی‌وفا٬ از هزاران برانداز توییتری بیشتره!
شما براندازانی که حتا یک عکس٬ یک جمله یا یک توییت از حسین رونقی نگذاشتید٬ فرقی با رضا پهلوی دزد و مفتخور٬ خائن و خودفروش و هواداران سطلی سپاهی‌اش ندارید!
تفو...
مشتی نمونه‌ی خروار
مجید توکلی٬ گویا پس از آزادی٬ سخت سرگرم گذران زندگی شیرین در کنار خانواده است. نه از کیانوش نوشت و نه از حسین؟!
مریم خانم هم که تا پیش از آزادی مجید٬ مخ‌مون رو با ناله‌ها و چسناله‌هایش خورده بود٬ خوشبختانه آرام و ساکت شده!
سعید افکاری عزیزمون همین که علنا سطل عن رو سرش نگذاشته کافیه! حمایت از حسین رونقی ارزونیش! 
بگذریم از اینکه حتا از برادر خودش هم دیگه خبری نمی‌ده!
فرزاد خان هم گویا رییس جدیدش (آیت‌الله بی‌بی‌سی) اجازه صحبت کردن از مجید را نداده!
آتنای گرامی!
دوصد گفته چون نیم کردار نیست!
بیایید با تمرکز بر اهداف و هم‌صدایی، اجازه ندهیم مطالبات و اعتراضات به‌حق مردم سرکوب یا زیر انبوهی از اتهام‌زنی‌ها، فحاشی‌ها و حذف و طردها دفن شوند…
حتا میلاد هم که به دنبال عدالت و اتحاد است هم چیزی راجع به حسین ننوشت.
مهدیه خانم٬ در آخوندزاده بودنت حق انتخاب نداشتی٬ در توییت گذاشتن؟!
و صد البته مزدور اطلاعاتی که بزودی درباره‌اش خواهم نوشت!
خوشبختانه آیدا شاکرمی با احساسات لطیف و واژه‌های زیبای سرشار از قدرشناسی‌اش از حسین تشکر کرد و ثابت کرد تربیت شده‌ی همان نکبت دهن دریده و خایه‌مال خاندان سطل‌عَنی است!
 

۱۴۰۳ آذر ۱, پنجشنبه

لبهایت را باز کن

اعتصابت را بشکن 
حسین جان، می‌دانم مظلومیت هزارانی که به ناحق در بندند، دست تو را از جان شسته.
من، یکی از هزاران، تو را به جانم قسم می‌دهم تن و جان خود را سلامت نگاه‌داری. ما برای ادامه به جان تو نیازمندیم.
جانِ برادر، اعتصاب را بشکن.
سوم آذر ۱۴۰۳
حسین شنبه‌زاده، اوین.
فریاد

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره‌ها٬
من دچار خفقانم٬ خفقان!
من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
-آی...!
با شما هستم!
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم٬
لب بامی٬
سر کوهی٬ 
دل صحرایی...٬
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه...
می‌خواهم فریاد بلندی بکشم٬
که صدایم به شما هم برسد!
من٬ به فریاد٬ 
همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد٬
مشت می کوبد بر در٬
پنجه می‌ساید بر پنجره‌ها٬
محتاجم!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند!
از شما٬ 
«خفته‌ی چند»،
چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟

زنده‌یاد فریدون مشیری
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم