‏نمایش پست‌ها با برچسب حمایت از حیوانات / گربی و ژولی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حمایت از حیوانات / گربی و ژولی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

و اینک اندوه و تنهایی و دلتنگی و خاموشی...

گربه ی نرم و شیرین و مهربونم طاقت دوری برادرش رو نیاورد...
گربی٬ اینقدر دوست داشتنی و آروم و مهربون بود که دکتر حاضر شد ساعت ۹ شب به خونه مون بیاد تا او در آرامش خونه بخوابه.
هر بار که می رفتیم مطب٬ دکتر می گفت تا بحال گربه ای به این آرومی ندیده و هر بار طولانی و حتا اغراق آمیز ناز و بوسش می کرد.

این تنها دکتر نبود که دوستش داشت٬ هر بار که غریبه ای برای کارهای تعمیراتی خونه میامد یه ۵ دقیقه ای هم گربی رو ناز می کرد.
شبآهنگ و گربی عاشق هم بودن و بدون اغراق٬ گربی یک سوم عمرش رو تو بغل او خوابید. اینجور وقتها اگه صداش می کردم محلم نمیذاشت و خودشو بیشتر به شبآهنگ می چسبوند!
از همون شبی که ژولی دیگه خونه نیومد٬ لب به غذا نزد درحالیکه یک هفته بعدش قرار بود برای بار سوم عمل بشه و نباید ضعیف و لاغر میشد...
عاشق این بود که جاهای عجیب غریب بخوابه
ولی بیشتر از همه دوست داشت توی جعبه ای کوچیک بخوابه...
و همونجور که دوست داشت٬ گذاشتیمش توی یه جعبه خیلی کوچیک...
او را از دردی که می کشید راحت کردیم و دردی جانکاه و داغی سوزان بر دل خود گذاشتیم...
نخستین روز
یه ماهی بود که اسباب کشی کرده بودیم. به حمایت حیوانات شهرمون زنگ زدم برای یه گربه ولی هی می گفتن نداریم!!! تا بالاخره بار آخر گفتن که یه خانمی یه گربه ی سفید و قرمز داره و شماره اش رو داد. بی درنگ زنگ زدم و درباره گربه پرسیدم. 
گفت شش ماهشه و خیلی گربه ی شیرین و آروم و دوست داشتنی ای است. 
پرسیدم بیماره که یه همچین گربه ای را نمی خواهید؟
گفت نه٬ پسرم حساسیتش زیاد شده و سه تا گربه دیگه هم داریم که اونا رو هم می خوام بدم.
آدرس گرفتم و دردم رفتیم!
بیرون خونه٬ دم پنجره نیمرخ یه گربه ی سفید و سیاه و قرمزی رو دیدم که با شیطنت به پرده نگاه می کرد و می خواست از پرده بالا بره! به شبآهنگ گفتم: « حیف که این نیست! من اینو بدجوری می خوام!»
وقتی داخل خونه شدیم دو تا گربه ی بزرگ اومدن پهلومون. یه دونه قرمز و یه گربه ی گل باقالی. نازشون کردیم ولی دلم پهلوی اون گربه ای بود که دم پنجره دیده بودمش. به شبآهنک گفتم اینا نیستن چون خانمه گفته بود سفید و قرمز...
بعد از چند دقیقه خانمه اومد و من به گربه قرمزه اشاره کردم و پرسیدم اینه؟ گفت نه٬ اونی که دم پنجره نشسته!!! اینقدر خوشحال شدم که زودی رفتم بغلش کردم و گفتم اینو می خوام!

زن مهربونی بود و اصلن فکر این نبود که زودی گربه های خودش رو رد کنه. بهمون گفت اگه بچه گربه می خواین٬ همسایمون داره! تا اسم بچه گربه اومد٬ شبآهنگ بی تاب شد!!! رفتیم خونه ی همسایه. زن و مرد از هم جدا شده بودن٬ می خواستن هر چه زودتر از شر گربه ها راحت بشن و بهمین دلیل بود که اون خانم مهربون ترجیح می داد اول برای گربه های همسایه اش سرپرست پیدا کنه.
۴ تا بچه گربه دیدیم٬ اشاره کردم به یکی که اول از همه از رنگش خوشم اومده بود ولی گفت نه برای این دو تا و مادرش یک نفر پیدا شده. مونده بود دو تا بچه گربه ی سفید و خاکستری. یکیشون خاکستریش بیشتر بود و خواستم بغلش کنم ولی ترسید و فرار کرد پشت تلویزیون! خانمه اون یکی که خاکستریش کمتر بود رو برداشت و گذاشت تو دست شبآهنگ و اونم شروع کرد به لیسیدن انگشتش!!! شبآهنگ هم پاشو توی یه کفش کرد که من اینو می خوام!!! گفتم اون یکی خاکستریش بیشتره ها!!!
خلاصه به خانمه گفتم اینو می بریم.
خانمه هیچ ناراحت نشد و خوشحال بود که بهرحال یکی دیگه از گربه ها سرپرست پیدا کرده و گفت پس اون یکی رو نمی خواین؟ گفتم اون یکی که مال خودمه!!!
چون ماشین نداشتیم٬ گفت غروب گربه ها رو خودش میاره.
و ما فرصت کردیم بریم یه ظرف خاک و کمی غذا براشون بخریم.
غروب اومد٬ گربه ها رو آورد و گذاشت روی زمین. گربی یه لحظه سرگشته و هاج و واج شد که زودی بغلش کردم بوسیدمش و شبآهنگ هم ژولی رو... 
و از همون شب٬ چهارده سال و نیم٬ با عشق زندگی کردیم...
فقط هنوزم خودم رو نمی بخشم که چرا اون یکی برادرش رو نیاوردیم چون هنوز کسی رو برای اون پیدا نکرده بودن و می خواستن دو سه روزه اسباب کشی کنند و برادر ژولی رو هم نمی خواستن با خودشون ببرن...


۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

به یاد پسرم ژولی...

که وجودش مایه شادی و خوشبختی بود و نرمی و شیرینی اش٬ خوشی زندگیم...
و نبودش٬ کوه اندوه و یک دنیا درد و تاسف که تا آخرین نفس با من خواهد بود...
احساس غریبیه...جاش در هر گوشه ی خونه خالیست ولی وجودش در تمام خونه احساس می شه... 
باهاش حرف می زنم ولی گربه ی پرچونه ام پاسخی نمی ده...
صداش می کنم ولی گربه ی دوست داشتنیم که هروقت صداش می کردم٬ با همون بار اول٬ هرکجا و در هر حالی که بود٬ دوان دوان می آمد٬ نمیاد...
می رم بغلش کنم و ببوسمش٬ کاری که روزی هزار بار می کردم ولی تنها هوای خالی رو می تونم ببوسم...
هر گوشه ی این خونه خاطره ای از ژولی رو به یادم میاره...
هر وقت که یادم میاد دیگه نیست٬ یه دفعه دلم خالی میشه و یه اضطراب و ترس شدید میریزه تو دلم.
دیگه عشقی به رسیدن به حیاط را ندارم... تنها بخاطر ژولی بود که دوست داشت بره تو حیاط...
و من در تمام این مدت به یاد آزاده محجوب بودم... به اندوه و درد بی پایانش که حتا فرصت فکر کردن به آن را نداره... به عشق و ازخودگذشتگی بی اندازه اش نسبت به حیوانات... به اینکه او چه حالی پیدا می کنه هرگاه که یکی از حیوانات نازنین و رنج کشیده اش که اینقدر برای درمان و بهبود شان زحمت می کشه٬ از دست می رن...
گربی هنوز هست... ولی اونم سرطان داره...
پیکر نرم و بی جانش٬ با یک دنیا عشق و افسوس برای آموزش و کالبدگشایی به دانشگاه فرستاده شد تا جان حیوانی زنده حفظ شود...
پی نوشت
۶ هفته گذشت...
جرات نمی کنم خیلی عمیق٬ به نبودن ژولی فکر کنم. تمام وجودم سرشار از درد و ناامیدی و ترس  می شه. بیشتر جوری درباره اش حرف می زنیم که انگار هنوز هم هست. 


وجودش هنوزم احساس میشه... در هر گوشه ی این خونه٬ یادی و خاطره ای و نشونی از ژولی هست...هنوزم گاهی احساس می کنم یکی کنارم ایستاده و در سکوت نگاهم می کنه... رومو که برمیگردونم٬ گاهی گربی است و گاهی یه لحظه ژولی...

خیلی دلم می خواد دردم رو به یکی بگم و فریاد بزنم و اشک بریزم...برای همین اینجا می نویسم٬ هرچند می دونم کسی اینارو نمی خونه. در این مدت ۳۰ نفر این پست را باز کردن و گمان نمی کنم حتا یک نفر هم تا به آخر٬ آن را خونده باشه...


هیچکس چیزی ننوشته و پیامی نگذاشته... البته توقع و انتظاری هم نداشتم. می دونم همه با خودشون می گن: «ای بابا! یه گربه که بیشتر نبود!» ولی برای من عزیزی بود که ۱۴ سال٬ روز و شب منو با نرمی و شیرینی هاش پر کرده بود و هر لحظه مایه ی شادی و خنده ی ما میشد.


وقتی راجع به ژولی می نویسم٬ انگار هنوزم با ماست... برای همین می خوام این صفحه رو پر کنم از خاطرات و عکسها و فیلم های ژولی...


در این مدت تنها یکبار فرصتی پیدا کردم تا با بانگی بلند٬ صداش کنم٬ درست مانند گذشته: ژوووولی٬ پسرم... و زار زار گریه کنم...

و گربی٬ چنان نگران و شگفت‌زده نگاهم کرد که غم تمام وجودم را فراگرفت. 

امروز هم٬ چند بار صداش کردم و باز گربی حیران نگاهم کرد و منم دلم نیومد ناراحتش کنم.


نگران گربی هستم... درد اون از ما بسیار بیشتر و ژرف تر است. پس از ژولی دیگه غذا نخورد؛ کاهی یک لقمه ی کوچیک... نزدیک یک کیلو وزن کم کرده... دیگه تو حیاط هم نمی ره و اگه هم بره یه دقیقه بعد٬ می خواد بیاد تو.


یک هفته پس از ژولی برای بار سوم دکتر عملش  کرد. می خواستم پیش از عمل حسابی تقویت بشه ولی چیزی نمی خورد و مدام به ما می چسبید و از کنار ما تکون نمی خورد...



 به دخترم گفتم ژولی با رفتنش بخاطر ما آورد تا قدر تمام لحظه هایی که با هم هستیم رو بدونیم تا جایی برای هیچگونه پشیمانی و حسرتی نمونه. 

فردای پس از ژولی٬ خونه یکباره خاموش و بی جنبش شد و ما دریافتیم که همه ی شور و جنبش و آوای خونه٬ ژولی بود...


روزهایی که هوا سرد بود و در حیاط رو می بستیم٬ بدون گزافه گویی٬روزی بیشتر از ۵۰ بار می گفت در حیاط رو باز کن! می خوام برم بیرون! ما رو از سر کارمون بلند می کرد تا در رو باز کنیم و پس از یک دقیقه٬ میامد و می گفت درو باز کن٬ می خوام بیام تو!  


گله می کرد که هوا سرده! بارون میاد! ولی اگر در همین هوای سرد و بارونی٬ ما هم٬ همراهش به حیاط می رفتیم٬ خرسند و خوشنود بود و تا وقتی که ما در حیاط بودیم٬ او هم می موند...


خیلی می ترسید و دوست نداشت در٬ بسته باشه. می خواست دل آسوده باشه و هر زمان که خواست بتونه بیاد تو.


ولی اینکه چه جوری می گفت می خوام برم حیاط٬ هزار راه داشت!!! و حسابی بی جونمون می کرد و تقریبن همیشه هم به خواسته اش می رسید!!! 


اول با میو میو کردن شروع می کرد. باید دنبالش می رفتم ببینم کدوم طرف می ره! طرف در٬ یعنی در رو باز کن برم بیرون و طرف آشپزخونه٬ یعنی گشنمه!!! گاهی هم ما رو دنبال خودش می کشید و ولو می شد روی زمین که نازم کنید! 


وقتی برای باز کردن در میو میو می کرد و محلش نمیذاشتم٬ با دستش می زد روی پام٬ اگر در رو باز نمی کردم٬ با چنگ هاش رو پام می کشید که پاشو در رو باز کن!!!

گاهی هم مانند کانگورو روی پاهاش می نشست و هی دست هاشو توی هوا تکون می داد! اینجور وقتها زود گول می خوردم! گاهی هم هیچی نمی گفت و کنارم می نشست و ذل می زد بهم!!! و من٬ بازم گول می خوردم!!! ولی بیشتر وقتها٬ یه نفس جیغ می زد و میو میو می کرد! فرانسوی حرف می زد!!! می گفت: «مغناووو!» بعضی وقتها هم یه نفس با پنجه هاش می کشید به در!!!
بجز زمانی که خیلی جدی می گفتم بسه ژولی! دیگه شورشو درآوردی! باز نمی کنم! اونم ناامید می رفت...

پس از ژولی٬ تنها چیزی که باعث عذاب وجدان دخترم شده بود٬ این بود که در رو براش باز نمی کرد... می گفت: «چند بار خواست بره و من در رو براش دیر باز کردم.» حق داشت. کار و درس و امتحان داشت و ژولی واقعا حواسش رو پرت می کرد و نمی گذاشت تمرکز حواس داشته باشه. می گفت:«آخه همین الان اومد تو و باز می خواد بره بیرون!!!» 


البته من همیشه پادرمیونی می کردم و می گفتم: آخه خودش نمی تونه در رو باز کنه٬ دستاش پشمالو هستند و او هم در رو براش باز می کرد...

وقتی هم که می خواست بیاد تو٬ خودشو تا نیمه در٬ تا قسمت شیشه ای اش٬ بالا می کشید تا من بتونم ببینمش و خیلی واضح صدا می کرد: «ماما» و اینقدر جیغ می زد تا ما رو از رو می برد و در رو براش باز می کردیم! و یا با دست کثیف و گل آلودش اینقدر به پنجره می کشید و صدامون می کرد تا در رو باز کنیم.
 عشق 
ژولی هر وقت کاری داشت یا برای اینکه توجه منو به خودش جلب کنه٬ هزار راه داشت!

گاهی با پنجه هاش تند و تند می کشید به شیشه ی پنجره٬ آیینه٬ در یخچال یا در قفسه های آشپزخونه!!! که البته بخاطر صدای اعصاب خرابی که درمیاورد٬ مجبور بودم به سازش برقصم!

وقتی پشت میز کامپیوتر می نشستم٬ مدام با پنجه هاش به پام می کشید!!! یا میومد روی پشتی صندلی می نشست.

وقتی روی مبل نشسته بودم و سرم به آیفون گرم بود٬ هی دستم رو می کشید! البته اول با آرومی و دست نرمش٬ و وقتی محلش نمی ذاشتم٬ کم کم با پنجه های تیزش!!! که البته این جور وقت ها خیلی زود به خواسته اش می رسید!

بعضی وقت ها٬ مانند کانگورو روی پاهاش می نشست و هی دست هاشو توی هوا تکون می داد!!! اینجور وقت ها زودی هر چی می خواست بهش می دادم!

وقتی می خواست که در حیاط  رو براش باز کنم -که البته این کار روزی ۵۰۰ بار تکرار می شد!- یه نفس با صدای بلند مثل بوق حموم میو میو می کرد!!!

زمانیکه می خواستم به حساب ها و کاغذ هام برسم٬ میومد روی کاغذام می خوابید و نمی ذاشت کاری کنم!!! اینجور وقت ها فقط نازش می کردم و از خیر کارم می گذشتم!


ولی گاهی٬آرام می نشست و در سکوت٬ تنها نگاهم می کرد... درحالیکه سرم به کارم گرم بود٬ سنگینی نگاهش رو احساس می کردم و وقتی نگاهش می کردم٬ دلم می لرزید٬ تمامی عشقش تو نگاهش بود... بدون اینکه حرفی بزنم٬ نازش می کردم و او هم شور و گرمای عشق و دوستی ام رو احساس می کرد...

۱۳۹۳ خرداد ۲۳, جمعه

مخالفان عقیم کردن گربه ها بخوانند

تجربه تلخ مرا بخوانید شاید باعث نجات گربه ی شما شود

«گربی»٬ دخترک شیرین و دوست داشتنی من سرطان گرفته...

چرا؟ چون به مدت ۸ سال بجای عقیم کردن به موقع٬ به او قرص کنترل فحلی گربه های ماده را برای کم کردن میل جنسی دادم. می خواستم شانس بچه دار شدن بهش بدم.
ماهی٬ دو ماهی یکبار می رفتم از دامپزشک این قرص را می خریدم. کافی بود تنها یکبار دکتر می گفت که مصرف این قرص سرطان زاست... ولی نگفت...
تومورهای پستانی در گربه ها ۹۰ درصد بدخیم هستند و  احتمال متاستاز (گسترش و مهاجرت سلول‌های سرطانی) به ریه بسیار زیاد و سریع است.
 گربه هایی كه زودتر از سن یك سالگی عقیم شوند٬ تنها كمتر از یک درصد شانس ابتلا به این تومورها را خواهند داشت.

«گربی»٬ دوست داره شبانه روز بغل دخترم بخوابه و همین باعث شد که دخترم متوجه زخمی کوچک در یکی از سینه هاش بشه.

بهتر که نگاه کردیم٬ دیدیم نوک یکی از سینه هاش متورم است و دو سه تای آنها تقریبن مسطح بودند و نوکی نداشتند.
گربی بقدری آرام و دوست داشتنی است و مدام در حال خرخر کردن که حتا وقتی که ۵ سال پیش قطر لوله های رحمش از شدت چرک و عفونت ۵-۶ برابر شده بود هم متوجه نشدیم که درد می کشه و مشکلی داره... تنها وقتی که متوجه شدیم بیش از اندازه خودش رو می لیسه و دیدیم چرک ازش ترشح می شه...
امروز دکتر از ریه اش عکس گرفت و وقتی دید سرطان به ریه اش نزده او را عمل کرد. هر چند که در عکس معمولی تنها اگر سرطان پیشرفته باشه امکان دیدنش هست.
از آنجا که عمل سختی است و برای درآوردن تمام سینه هایش باید سرتاسر شکمش را پاره می کرد٬ امروز تنها سه تا از تومورها را درآورد...
لطفن گربه های خود را زیر یکسال عقیم کنید و از سوداگران پول پرست و بی وجدانی که از راه پرورش٬ خرید و فروش بچه گربه ها درآمدهای نجومی به جیب می زنند٬ گربه و بچه گربه نخرید.
با پذیرش سرپرستی گربه های پناهکاه ها یا گربه های خیابانی به آنها کمک کنید.
ساعت ۴ باید گربه ها رو می آوردیم. منم و دخترم و دو تا گربه ی نیمه بیهوش که هی می خوان بپرن بالا و پایین و راه برن! ما هم هی دنبالشون میریم که نیافتن و مواظب گربی که خودشو نلیسه.
ژولی دندونش چرک کرده بود که دکتر کشیدش٬ گربی هم که تمام شکمش پر است از بخیه.
منتظر نتیجه پاتولوژی هستیم و امیدوار تومورها خوش خیم باشند...