‏نمایش پست‌ها با برچسب یک اتفاق ناچیز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک اتفاق ناچیز. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ آذر ۳۰, پنجشنبه

اعدام پشت اعدام...

یک اتفاق ناچیز دیگر! فرزندانش بی‌سرپرست شدند و خودش دیگر نیست. ما هم دو روز دیگه نامش رو فراموش می‌کنیم و توییت می‌زنیم برای اعدامی بعدی و بعدی و بعدی...
می‌خواستم علیه فراموشی؛ نام‌ همه‌ی اعدام‌شدگانِ فردای پس از پیروزی انقلاب رو بنویسم...
می‌خواستم نام‌ همه‌ی کشته‌ و اعدام شدگان کُردستان؛ بلافاصله پس از انقلاب تا به امروز رو بنویسم، دزدی‌ها و جنایاتِ روزمره‌ی آخوندها فرصت نداد...
می‌خواستم نام‌ همه‌ی بهاییان کُشته و اعدام شده رو بنویسم که کامل نشد...
می‌خواستم نام‌ همه‌ی شکنجه‌شدگان و اعدام‌شدگانِ دهه شصت رو بنویسم؛ نشد، تعدادشون خیلی زیاد بود...
می‌خواستم از دانشجویان کشته، ربوده و ناپدید شده، اخراجی و زندانی بنویسم، فرصت نشد...
می‌خواستم نام‌ همه‌ی کشته‌شدگان پس از اعتراضات ۱۳۸۸ رو بنویسم؛ فرصت نشد کامل کنم...
می‌خواستم نام‌ همه‌ی کشته‌ و اعدام‌شدگان اعتراضات دی ۱۳۹۶ ایران رو بنویسم...
می‌خواستم نام‌ همه‌ی جانباختگان آبان ۹۸ رو بنویسم؛ نشد، چون تعدادشون خیلی زیاده.
می‌خواستم از کشته‌شدگانِ زیرِ شکنجه بنویسم که تشنگان خوزستان را کُشتند...
می‌خواستم نام‌ جانباختگان اعتراضات تابستان ۱۴۰۰ ایران رو بنویسم؛ هنوز کامل نشده‌ بود که ژینا امینی را کشتند...
می‌خواستم نام‌ همه‌ی کشته‌ و اعدام‌شدگان انقلاب ژینا رو بنویسم...
می‌خواستم از نسل‌کشی بلوچ‌ها بنویسم؛ مجال آنرا نمی‌دهند، روزی یک بلوچ می‌کُشند...
می‌خواستم از از نابودی ایران، از آلودگی آب و هوا و افزایش بیماری‌ها، از فقر و گرانیِ بی حد و اندازه، از حجاب اجباری، از دزدی‌ها، اختلاس و دیگر جنایات مسوولان جمهوری اسلامی بنویسم که دیدم سر به آسمون می‌کِشَد...
الان دیگه نمی‌دونم از چه چیزی و چه کسی بنویسم، فقط این رو می‌دونم که تا آخوندهای دزد و جنایت‌کار بر ایران حکومت می‌کنند، تعداد کشته‌شدگان و زندانیان بقدری افزایش می‌یابد که نام بردن از آنها، امکان‌ناپذیر خواهد شد.
حتا مانند کره شمالی هم نخواهیم شد تا دست‌کم کشوری داشته باشیم زیرا ایرانی باقی نخواهند گذاشت..
این انقلاب در نهایت پیروز می‌شه ولی به چه بهایی؟

۱۴۰۰ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

جشن پیروزی طالبان در مشهد

برافراشته شدن پرچم طالبان، پخش آهنگ٬ توزیع شیرینی و فریادهای زنده باد امارت اسلامی در خاک ایران 

این هم پرچم طالبان در پارک ملت تهران
و بازداشت یک مرد ۵۵ ساله در مشهد پس از نصب پرچم شیر و خورشید مقابل منزل پدری خود
بازداشت منوچهر بختیاری بخاطر در دست داشتن پرچم شیر و خورشید٬ به عنوان پرچم اصلی ایران
منوچهر بختیاری «به جرم دادخواهی» پرونده فرزندش٬ پویا بختیاری که در آبان ۹۸ در مهرشهر کرج بر اثر اصابت گلوله به سرش کشته شد٬ به ۳ سال و نیم زندان محکوم شده است

۱۴۰۰ خرداد ۱۹, چهارشنبه

باز هم یک اتفاق ناچیز دیگر

باز دو کودک بی پدر شدند، باز مادر و پدری داغدار شدند و باز هم یک خانواده کشته شد...و 
باز دو سه روزی٬ مردم در هشتگ #ساسان_نیک‌نفس٬ چند سطری مینویسند... یه توفان توییتری هم به راه میندازند...تا هشتگ بعدی 
ساسان نیک‌نفس را نیز مانند بهنام محجوبی کشتند

این اتفاق به اندازه ای ناچیز بود که پیش از کشته شدنش٬ حتا نسیم ملایم توییتری هم نوزیده بود و فعالان سیاسی و مدنی و آزادیخواهان٬ درباره وضعیت نگران کننده و بیماری او در کلاب‌هاوس گفتگویی نکرده بودند! هر چند که تا بحال با اینگونه توفان های توییتری نه کسی از زندان آزاد شده و نه از اعدام نجات یافته
با اینگونه مبارزات آبکی٬ ۸ سال دیگر هم آخوند رییسی بعنوان رییس جمهور٬ به کشتارهایش ادامه خواهد داد البته اگه این وسط رهبرش نکنند
حالا تا دیر نشده برید چندین هزار توفان توییتری دیگر به راه بیندازید که سیاهچال های آخوندها٬ پر از زندانیان شناخته شده و گمنام است
ساسان نیک‌نفس را طبق معمول برای کشتن به بیمارستان فیروزآبادی بردند و بازهم طبق معمول مشخص می‌شود که ساسان نیک‌نفس٬ با وجود اینکه از بیماری‌هایی گوناگون، از جمله دیابت، کبد چرب، ورم معده، فشارخون بالا و مشکلات اعصاب و روان رنج می برده٬ نشناخته و ندیده از «احدی زندانیان» چند عدد قرص گرفته و مصرف نموده و پس از مصرف متوجه می‌شوند که شرایط وی نرمال نبوده است و مجدداً تشنج کرده و  بنا به تشخیص پزشک «سریعا»٬ پس از گذشت ۱۰ ساعت با وجود وخامت حال و خونریزی شدید از دهان و بینی و با وجود شرایط نامناسب جسمی هفت ماه تحمل حبس در زندان٬ از اعزام او به بیمارستان خارج از زندان مخالفت می‌شود٬ سرانجام وقتی مطمئن می‌شوند که دیگر کار از کار گذشته به صورت اورژانسی به  بیمارستان فیروزآبادی منتقل می‌شود 
که صد البته دیگر دیر شده بود... قرار بر این بود که دیر شده باشد
به گزارش ایسنا که همواره باید اخبار خوب٬ مفید و امیدبخش مخابره کند 
این زندانی  در طول  مدت زمان حضور در زندان(۱۱ ماه ) حدودا ۳۵ مرتبه توسط پزشکان متخصص اعم از اعصاب و روان، دندانپزشکی، متخصص داخلی، روانپزشک ، روانشناس و پزشک عمومی ویزیت گردیده و در چهار نوبت با هماهنگی دادیار ناظر زندان به مراکز درمانی و آزمایشگاهی خارج از ندامتگاه اعزام شده بود. تف به اون شرفی که ندارید! انسانی اینچنین بیمار را در زندان نگه می‌دارید؟
بر روی سردر قدیمی این بیمارستان٬ نوشته ای است به خط عمادالکتاب با این مضمون که: این مریضخانه وقف است بر فقرا، رعایا و غربا و بیچارگان؛ لعنت بر کسی که تخلف نماید
در حکومت اسلامی٬ این بیمارستان تبدیل شده به شکنجه گاه و کشتارگاه زندانیان سیاسی و از آنجا که آخوندهای دزد و جنایتکار و ریاکار بهتر از هر کسی آگاه هستند که خدایی وجود ندارد٬ نه از لعنت هراسی دارند و نه از نفرین
خمینی دجال٬ تهران، بهشت زهرا - ۱۳۵۷/۱۱/۱۲: آیا ملتی که فریاد می‌کند که ما این دولتمان، این شاهمان، این مجلسمان برخلاف قوانین است، و حق شرعی و حق قانونی و حق بشری ما این است که سرنوشتمان دست خودمان باشد، آیا حق این ملت این است که یک قبرستان شهید برای ما درست بکنند در تهران، یک قبرستان هم در جاهای دیگر؟
دست خطی از ساسان نیک‌نفس برای یکی از هم‌بندی هایش
ساسان نیک‌نفس برای مجید نوشته بود: به امید آزادی از این سلول و زندان و به امید روزی که همه زندانیان سیاسی دربند که با درد، رنج تحمل می‌نمایید؛ به امید آزادی ایران و ایرانی

۱۳۹۹ اسفند ۱۸, دوشنبه

فریاد هر ایرانی٬ ولش کن! ولش کن

یک اتفاق ناچیز دیگر

در کرج٬ یک شهروند معترض به کشتار سیستان و بلوچستان٬ بر روی یک صندوق صدقات ایستاده بود و از بدبختی و گرفتاری های مردم می‌گفت 

پس از چند جمله٬ مات و مبهوت٬ به انتظار همراهی... همزبانی... رفیق راهی... به چپ و راستش نظری می‌اندازند٬ هیچ واکنش و حرکتی از مردم نمی‌بیند
میگوید: با شما مردم باید چیکار کرد؟ هزار سال دیگه هم همینیم٬ هزار سال که هیچی ده هزار سال دیگه هم همینیم
او فریاد می‌زد: «تو سیستان و بلوچستان روزی چند صد نفر دارن کشته می‌شن، به دست دجال! من نمی‌ترسم. از مرگ هم نمی‌ترسم و در پاسخ مامور امنیتی که به او میگوید:«بیا پایین خودتو اذیت نکن » از او می‌پرسد: ایرانی نیستی تو؟  
سپس ماموری بدون اینکه با خشونت و یا خطری مواجه شده باشد، بر خلاف قوانین بکارگیری سلاح و صرفا به جهت ارعاب اقدام به تیراندازی هوایی می‌کند. او در پاسخ این شلیک هوایی میگوید: هوایی نزن، این‌جا بزن (با اشاره به قلبش) شما که تو سیستان می‌زنید، این‌جا هم بزنید
یکی از ماموران امنیتی دست او را می‌گیرد
و او را بی هوا به سمت پایین می‌کشد 
 در عرض چند ثانیه٬ مزدورهای لباس شخصی مانند مور و ملخ سر می‌رسند و او را به پایین می‌کشند
دو سه زن با هل دادن و زدن به سینه مامور٬ تلاش در آزاد کردن مرد معترض می‌کنند
دیگران٬ تنها به شونصد بار ولش کن! ولش کن! ولش کن! ولش کن! بسنده می‌کنند
یک تیر دیگر شلیک می‌شود؛ فریاد ولش کن! ولش کن! بالا می‌گیرد 
یک سرباز پلیس راهنمایی و رانندگی در میان تماشاچیان در حال دنبال کردن ماجراست که افسر راهنمایی می‌آید٬ چیزی به او میگوید و او را کنار می‌کشد
جای خوشحالی است که به صورتش «سیلی!» نمی‌زند 
در میان فریادهای «موثر و کوبنده؟!» ولش کن! ولش کن! و تماشاچیان فیلمبردار٬ مرد معترض را بازداشت می‌کنند و همراه خود می‌برند... همین
این هم یک نظر سنجی درباره مرد معترض کرجی
ولی در واقع آنچه در فیلم دیده شد نتیجه اش این بود
امیدوارم دوباره فردا٬ هشتگ «تیمارستان امین آباد» ترند نشود
بهنام محجوبی٬ در تیمارستان٬ باطل شدن و فنای انسانیت را دید٬ من هم در این فیلم٬ ترس و نامردی٬ فرومایگی و بی غیرتی٬ ذلت و خواری و بی شرفی ایرانیان را دیدم

۱۳۹۹ اسفند ۶, چهارشنبه

یک اتفاق ناچیز دیگر

زیاد وقتتون رو نمیگیرم و سرتون رو درد نمیارم! یک اتفاق روزمره و پیش پاافتاده؛ بازداشت٬ شکنجه٬ قتل یا اعدام... اینبار بهنام محجوبی 

بهنام محجوبی در بهمن ۱۳۹۶، بعد از شرکت در اعتراضات به محدودیت‌های ایجادشده برای نورعلی تابنده، قطب دراویش گنابادی بازداشت شد. دادگاه او را به ۲ سال زندان محکوم کرد
 او دچار بیماری عصبی بود و پزشکی قانونی تأکید کرده بود که وی تحمل کیفر زندان را ندارد. گزارش‌هایی از تشنج وی در زندان منتشر شده بود، اما از ترخیص یا انتقال به هنگام وی به بیمارستان خودداری می‌کردند
 در مدت زندانی بودن بهنام محجوبی٬ خانواده اش داروها را تهیه می‌کرده ولی مسئولان زندان اوین از دادن دارو به بهنام خودداری می‌کنند و بجای آن٬ هر شب به او ۱۴ تا ۱۷ قرص خواب و داروهای شیمیایی دادند تا اینکه دچار تشنج شد٬ زمین‌خورد و نیمی از بدنش فلج شد. او را به بهداری منتقل کردند و ابتدا گفتند به بخش مغز و اعصاب بیمارستان رازی فرستاده خواهد شد ولی او را به بیمارستان روانپزشکی امین‌آباد فرستاده بودند
بهنام محجوبی در تماس تلفنی گفت در بیمارستان روانپزشکی به شکل صلیبی بر روی تخت بسته شده، به او آمپول تزریق کرده‌اند، بدنش سِر شده، و توانایی زیادی برای صحبت کردن ندارد
بهنام محجوبی در یک فایل صوتی پس از این اتفاقات می‌گوید: قانع شده‌ام آن‌ها قصد کشتن من را دارند. پس من اجازه این کار را به آن‌ها نمی‌دهم و خودم دست به اعتصاب غذا می‌زنم تا بمیرم
کامل مشخص است که قدرت تکلمش رو از دست داده. بهنام در این فایل می‌گوید: سلام امروز بعد از چند روز تونستم صحبت کنم،ممنونم از همه ی کسانی که صدای بی صدای من بودن
سرانجام بهنام محجوبی ۳۳ ساله را که بارها در زندان دچار حملات عصبی شده بود٬ شنبه ۲۵ بهمن‌ماه در پی "مسمومیت دارویی" از زندان اوین به بیمارستان لقمان تهران منتقل شده بود
اداره کل زندان‌های تهران اعلام کرد بهنام محجوبی، دچار مسمومیت از طریق «مصرف خودسرانه دارو» شده بود٬ همان ۱۷ قرصی که هر شب بزور به او می‌دادند
مقامات قضایی و سازمان زندان‌ها بهنام محجوبی را با سطح هوشیاری ۳ در کما «ممنوع‌الملاقات» کرده بودند و پس از چند روز اطلاع‌رسانی مبهم،‌ اعلام کردند که او جان باخته است
مسئولان بیمارستان لقمان اطلاع دادند که بهنام محجوبی فوت کرده اما دستور داده اند تا سه روز دستگاهها به صورت نمایشی به او وصل باشد
سوم اسفند... زندگی٬ رنج و دیگر هیچ
اندوه کسی را نکشت اما ما را از همه چیز تهی ساخت... محمود درویش
خوب دیگه بسه! حوصله تون سر رفت! بریم یه سر به اینستاگرام بزنیم یه چندتا جوک جدید و باحال٬ عکسهای خفن و خنده دار ببینیم 
عکسهای لباس و آرایش بازیگران ایرانی و خارجی رو ببینیم. استوری های بهاره رهنما و بهنوش بختیاری رو بخونیم
 
یا بریم مقابل مجلس تجمع کنیم و علیه وزیر و مدیران باشگاه استقلال شعار بدیم
یا یه سری به اینستاگرام بچه پولدارای تهران بزنیم
یا ببینیم تو گوگل چی ترنده 
 

یک اتفاق ناچیز

تقدیم به مادر٬ همسر و خواهر بهنام محجوبی٬ تمامی مادران داغدار و مبارزان راه آزادی و... ابراهیم الله‌بخشی٬ بخاطر اندوه بی پایانشان

اندوه

 آنتوان چخوف

غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوس‌هایی كه تازه روشن شده، آهسته می‌چرخد و مانند پوشش نرم و نازك روی شیروانی‌ها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران می‌نشیند.
"
یوآن پوتاپوف" درشكه‌چی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر می‌آید. او تا حدی كه ممكن است انسانی تا شود، خم گشته و بی‌حركت بالای درشكه نشسته است. شاید اگر تل برفی هم رویش بریزند باز هم واجب نداند برای ریختن برف‌ها خود را تكان دهد... اسب لاغرش هم سفید شده و بی‌حركت ایستاده است. آرامش استخوان‌های درآمده و پاهای كشیده و نی مانندش او را به مادیان‌های مردنی خاك‌كش شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فكر فرو رفته است. اصلاً چطور ممكن است اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظر تیره‌ای كه به آن عادت كرده است دور كنند و اینجا در این ازدحام و گردابی كه پر از آتش‌های سحرانگیز و هیاهوی خاموش‌ناشدنی است، یا میان این مردمی كه پیوسته شتابان به اطراف می‌روند رها كنند و باز به فكر نرود!...
اكنون مدتی است كه یوآن و اسبش از جا حركت نكرده‌اند. پیش از ظهر از طویله درآمدند و هنوز مسافری پیدا نشده است. اما دیگر تاریكی شب شهر را فرا گرفته، رنگ‌پریدگی روشنایی فانوس‌ها به سرخی تندی مبدل شده است و رفته‌رفته بر ازدحام مردم در خیابان‌ها افزوده می‌شود.
ناگاه صدایی به گوش یوآن می‌رسد:
ـ درشكه‌چی! برو به ویبوسكا! درشكه‌چی!...
یوآن تكان می‌خورد. از میان مژه‌هایی كه ذرات برف آبدار به آن چسبیده است یك نظامی را در شنل می‌بیند.
ـ درشكه‌چی! برو به ویبورسكا! مگر خوابی؟ گفتم برو به ویبورسكا!
یوآن به علامت موافقت مهاری را می‌كشد. از پشت اسب و شانه‌های خود او تكه‌های برف فرو می‌ریزد...
نظامی در درشكه می‌نشیند، درشكه‌چی با لبش موچ‌موچ می‌كند، گردن را مانند قو دراز می‌كند، كمی از جا برمی‌خیزد و شلاقش را بیشتر برحسب عادت تا برای ضرورت حركت می‌دهد. اسب هم گردن می‌كشد، پاهای نی مانندش را كج می‌كند و بی‌اراده از جا حركت می‌كند...
هنوز درشكه چند قدمی نپیموده است كه از مردمی كه چون توده سیاه در خیابان بالا و پایین می‌روند فریادهایی به گوش یوآن می‌رسد:
ـ كجا می‌روی؟ راست برو!
نظامی خشمناك می‌گوید:
ـ مگر درشكه راندن بلد نیستی؟ خوب، راست برو!
سورچی گاری غرغر می‌كند و پیاده‌ای كه از خیابان می‌گذرد شانه‌اش به پوزه اسب یوآن می‌خورد، خشم‌آلود به وی خیره می‌شود و برف‌ها را از آستین می‌تكاند. یوآن مثل اینكه روی سوزنی نشسته باشد پیوسته سر جایش تكان می‌خورد، آرنج‌ها را به پهلو می‌زند و مانند معتضری چشم‌ها را به اطراف می‌چرخاند؛ انگار كه نمی‌داند كجاست و برای چه اینجاست.
نظامی شوخی می‌كند:
ـ عجب بدجنس‌هایی؛ مثل اینكه قرار گذاشته‌اند یا با تو دعوا كنند و یا زیر اسبت بروند.
یوآن برمی‌گردد، به مسافر نگاه می‌كند و لبش را حركت می‌دهد... گویا می‌خواهد سخنی بگوید اما فقط كلمات نامفهوم و گرفته‌ای از گلویش خارج می‌شود.
نظامی می‌پرسد:
ـ چه گفتی؟
یوآن تبسم می‌كند، آب دهان را فرو می‌برد، سینه‌اش را صاف می‌كند و با صدای گرفته‌ای می‌گوید:
ـ ارباب!... من... پسرم این هفته مرد.
ـ هوم... از چه دردی مرد؟
یوآن تمام قسمت بالای پیكرش را به جانب مسافر برمی‌‌گرداند و جواب می‌دهد:
ـ خدا عالم است! باید از تب مرده باشد. سه روز در بیمارستان خوابید و مرد. خواست خدا بود.
از تاریكی صدایی بلند می‌شود:
ـ شیطان! سرت را برگردان؟ پیرسگ! مگر می‌خواهی آدم زیر كنی؟ چشمت را باز كن!
مسافر می‌گوید:
ـ تندتر برو! تندتر! اگر اینطور آهسته بروی تا فردا هم به ویبورسكا نخواهیم رسید. یالله! اسبت را شلاق بزن!
درشكه‌چی دوباره گردن می‌كشد. كمی از جا بلند می‌شود و با وقار و سنگینی شلاق را تكان می‌دهد. آن وقت چند بار به مسافر نگاه می‌كند اما مسافر چشمش را بسته است و ظاهراً حوصله شنیدن حرف‌های یوآن را ندارد. به ویبورسكی می‌رسند، مسافر پیاده می‌شود. یوآن درشكه را مقابل میهمانخانه‌ای نگه می‌دارد، پشتش را خم می‌كند و باز بی‌حركت می‌نشیند...
دوباره برف آبدار شانه‌های او و پشت اسبش را سفید می‌كند. یكی دو ساعت بدین منوال می‌گذرد.
سه نفر جوان درحالی كه گالش‌های خود را بر سنگفرش می‌كوبند و به هم دشنام می‌دهند به درشكه نزدیك می‌شوند. دو نفر آنها قد بلند و لاغر اندام‌اند اما سومی كوتاه و گوژپشت است.
گوژپشت با صدایی شبیه به صدای شكستن، فریاد می‌زند:
ـ درشكه‌چی! برو پل شهربانی... سه نفری نیم روبل...
یوآن مهاری را می‌كشد و موچ‌موچ می‌كند. نیم روبل خیلی كمتر از كرایه عادی است... اما امروز حال چانه زدن را ندارد. اصلاً دیگر یك روبل و پنج روبل برای او فرقی ندارد، همین‌قدر كافی است مسافری بیابد...
جوان‌ها صحبت‌كنان و دشنام‌گویان به طرف درشكه می‌آیند و هر سه با هم سوار می‌شوند. بر سر اینكه دو نفری كه باید بنشینند كدامند و نفر سومی كه باید بایستد كدام، مشاجره در می‌گیرد. پس از مدتی اوقات تلخی، دشنام و توهین و ملامت كردن به یكدیگر، بالاخره چنین تصمیم می‌؛یرند كه چون گوژپشت از همه كوچكتر است باید بایستد. گوژپشت می‌ایستد، پس گردن درشكه‌چی می‌دمد و با صدای مخصوصی فریاد می‌كشد:
ـ خوب، هی كن داداش! عجب كلاهی داری! همه پطرزبورگ را بگردی نظیرش پیدا نمی‌شود.
یوآن می‌خندد و می‌گوید:
ـ هی... هی... چطور است؟...
ـ خوب، چطور است! چطور است؟ هی كن! می‌خواهی تمام راه را اینطور آهسته درشكه ببری؟ ها؟ مگر پس‌گردنی می‌خواهی؟...
یكی از درازها می‌گوید:
ـ سرم دارد می‌تركد... دیشب من و واسكا در خانه دگماسوف چهار بطری كنیاك خوردیم.
دراز دیگر عصبانی می‌شود:
ـ نمی‌فهمم چرا دروغ می‌گویی. مثل سگ دروغ می‌گوید.
ـ اگر دروغ بگویم خدا مرگم بدهد...
ـ راست گفتن تو هم مثل راست گفتن آنهایی است كه می‌گویند موش‌ها سرف می‌كنند.
یوآن می‌خندد و می‌گوید:
ـ هی... هی... هی... عجب ارباب‌های خو... او... شحالی.
گوژپشت خشمگین می‌شود:
ـ تف! شیطان جهنمی! طاعون كهنه! تندتر می‌روی یا نه؟ مگر اینطور هم درشكه می‌برند؟ شلاق را تكان بده! خوب، شیطان یالله! تندتر!
یوآن پشت سر خود حركت گوژپشت و دشنام‌هایی كه به او می‌دهد می‌شنود، به مردم نگاه می‌كند و كم‌كم حس تنهایی قلب او را ترك می‌گوید. گوژپشت تا موقعی كه نفس دارد و سرفه امانش می‌دهد ناسزا می‌گوید و غرغر می‌كند. درازها راجع به دختری به نام نادژنا پطرونا گفت‌وگو می‌كنند.
یوآن به آنها نگاه می‌كند و همین كه سكوت كوتاهی پیش می‌آید زیر لب می‌گوید:
ـ این هفته... آن...، پسر جوانم مرد.
گوژپشت آه می‌كشد و پس از سرفه‌ای لبش را پاك می‌كند و جواب می‌دهد:
ـ همه ما می‌میریم... خوب، هی كن! آقایان! راستی كه این درشكه‌چی حوصله مرا سر برد. چه وقت خواهیم رسید؟
ـ خوب، سرحالش بیار!... یك پس گردنی...
ـ بلای ناگهانی؛ شنیدی؟ مگر پس گردنی می‌خواهی؟ اگر با امثال تو تعارف كنند اینقدر آهسته می‌روید كه انگار آدم پیاده می‌رود... شنیدی! طاعون كهنه! یا اینكه حرف‌های ما را باد هوا حساب می‌كنی؟
از آن پس دیگر یوآن صداهایی را كه از پس گردنش می‌آید، فقط حس می‌كند و درست نمی‌شنود. ناگاه به خنده می‌افتد:
ـ هی... هی... هی... ارباب‌های خوشحال... خدا شما را سلامت بدارد!
یكی از درازها می‌پرسد:
ـ درشكه‌چی! زن داری؟
ـ مرا می‌گویید؟ هی... هی... هی... ارباب‌های خوشحال حالا دیگر یك زن دارم و آن هم خاك سیاه است... ها... ها... یعنی قبر... پسر جوانم مرد و من هنوز زنده هستم. خیلی عجیب است! به جای اینكه عزرائیل به سراغ من بیاید پیش پسرم رفت...
آن وقت یوآن سر را برمی‌گرداند تا حكایت كند كه چطور پسرش مرده، اما گوژپشت نفس راحتی می‌كشد و خبر می‌دهد كه شكر خدا بالاخره به مقصد رسیدند. یوآن نیم روبل از آنها می‌گیرد و مدتی در پی این ولگردان كه در دهلیز خانه‌ای ناپدید می‌شوند نگاه می‌كند دوباره آن سكوت و خاموشی وحشت‌بار فرا می‌رسد.
اندوهی كه اندكی پنهان گشته بود دوباره پدید می‌آید و سینه‌اش را با شدت می‌فشارد.
چشمان یوآن با اضطراب چون چشم انسان زجر كشیده و شكنجه دیده‌ای در میان جمعیت كه در پیاده‌روهای خیابان ازدحام می‌كنند می‌نگرد.
راستی بین این هزاران نفر كه بالا و پایین می‌روند حتی یك تن هم پیدا نمی‌شود كه به سخنان یوآن گوش بدهد؟
ولی جمعیت بی‌آنكه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی كند در حركت است... اندوه وی بس گران است و آن را پایانی نیست. اگر ممكن بود سینه یوآن را بشكافند و آن اندوه طاقت‌فرسا را از درون قلبش بیرون كشند شاید سراسر جهان را فرا می‌گرفت، اما با وجود این نمایان نیست و خود را طوری در این حفره كوچك پنهان ساخته است كه حتی موقع روز با چراغ هم نمی‌توان آن را پیدا كرد.
یوآن دربانی را با كیسه كوچكی می‌بیند و مصمم می‌شود با او صحبت كند، از او می‌پرسد:
ـ عزیزم! ساعت چند است؟
ـ ساعت ده! چرا... چرا اینجا ایستاده‌ای؟ برو جلوتر!
یوآن چند قدمی جلوتر می‌رود، اندوه بر او چیره شده و او را در زیر فشار خود خم كرده است.
دیگر مراجعه به مردم و گفت‌وگوی با آنها را سودمند نمی‌داند اما پنج دقیقه‌ای نمی‌گذرد كه پیكرش را راست نگاه می‌دارد، گویی درد شدیدی احساس كرده است، مهاری را می‌كشد. دیگر نمی‌تواند تاب بیاورد با خود می‌اندیشد:
ـ باید به طویله رفت و درشكه را باز كرد.
اسب او مثل اینكه به افكارش پی برده باشد به راه می‌افتد، یكساعت و نیم بعد یوآن كنار بخاری بزرگ و كثیفی نشسته است. چند مرد به روی زمین و بالای بخاری و روی نیمكت خوابیده‌اند و صدای خرخر آنها بلند است. ستون دودی مثل مار در فضا می‌پیچد. هوا گرم و خفقان‌آور است، یوآن به خفتگان می‌نگرد و پشت گوش را می‌خارد و افسوس می‌خورد كه چرا اینقدر زود به خانه آمده است. با خود می‌گوید: "دنبال یونجه هم نرفتم. علت این غم و اندوه همین است كسی كه تكلیف خود را بداند خودش سیر و اسبش هم سیر است به علاوه همیشه راحت و آسوده است".
در گوشه‌ای درشكه‌چی جوانی برمی‌خیزد، خواب‌آلود و نفس‌زنان دستش را به طرف سطل آب دراز می‌كند.
یوآن می‌پرسد:
ـ می‌خواهی آب بخوری.
ـ آری!
ـ خوب... به سلامتی بنوش! داداش! پسر من مرد. شنیدی؟ این هفته در بیمارستان...
یوآن به جوانك نگاه می‌كند تا ببیند سخنش در وی چه تأثیری دارد.
اما در قیافه او هیچ تغییری مشاهده نمی‌كند.
جوانك پتو را روی سر می‌كشد و دوباره می‌خوابد. پیرمرد آهی می‌كشد و پشت گوش را می‌خارد. همانطوری كه جوانك میل به نوشیدن آب داشت او هم مایل است حرف بزند. اكنون درست یك هفته از مرگ پسرش می‌گذرد و هنوز راجع به آن با كسی سخن نگفته است. باید از روی فكر و با نظم و ترتیب صحبت كرد. بایستی حكایت كرد كه چطور پسرش ناخوش شد، چگونه از درد شكنجه می‌كشید، پیش از مردن چه گفت؛ بایستی مراسم تدفین، رفتن به بیمارستان در پی لباس پسر درگذشته‌اش را توصیف كرد. در ده آنیا، نامزد پسرش تنها مانده است. بایستی درباره او هم صحبت كرد. مگر آنچه باید بگوید كم است! شنونده باید آه بكشد، تأسف بخورد، زاری و شیون كند. اما گفت‌وگو با زن‌ها بهتر است. گرچه آنها ابله و نادان‌اند ولی با دو كلمه زوزه می‌كشند.
یوآن با خود می‌گوید:
ـ بروم به اسبم سر بزنم همیشه برای خواب وقت دارم.
لباسش را می‌پوشد و به طویله‌ای كه اسبش در آنجاست می‌رود. در راه راجع به خرید یونجه و كاه و وضع هوا فكر می‌كند. وقتی تنهاست نمی‌تواند درباره پسرش بیندیشد. صحبت كردن درباره او با كسی ممكن است اما در تنهایی فكر كردن و قیافه او را به خاطر آوردن تحمل‌ناپذیر و طاقت‌فرساست.
یوآن وقتی چشمان درخشان اسبش را می‌بیند از او می‌پرسد:
ـ نشخوار می‌كنی؟ خوب نشخوار كن! حالا كه یونجه نداری كاه بخور! آری! من دیگر پیر و ناتوان شده‌ام و نمی‌توانم دنبال یونجه تو بروم. افسوس! این كار پسرم بود. اگر زنده می‌ماند یك درشكه‌چی می‌شد.
یوآن اندكی خاموش می‌شود و سپس به سخنش ادامه می‌دهد:
ـ داداش! مادیان عزیزم! اینطور است. پسرم "گوزمایونیچ" دیگر در این میان نیست... نخواست زیاد عمر كند... ناكام از دنیا رفت. فرض كنیم كه كره‌ای داشته باشیم و تو مادر این كره باشی و ناگهان آن كره بمیرد.
راستی دلت نمی‌سوزد؟
اسب نشخوار می‌كند، گوش می‌دهد، نفسش به دست‌های صاحبش می‌خورد.

یوآن بی‌طاقت می‌شود، خود را فراموش می‌كند و همه چیز را برای اسبش حكایت می‌كند و عقده دل را می‌گشاید... 

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

یک اتفاق ناچیز...

"اگر دل در سینه داشتن به این معنی است که قادر به احساس عشق و وفاداری و حق شناسی هستیم، حیوانات بهتر از بسیاری از انسان ها هستند." جيمز هريوت
در چین اتفاق افتاد:
خودرویی، در خیابانی نه چندان پر رفت و آمد، به سگی می زند و او را می کشد. شاید هنوز نمرده بود و می شد نجاتش داد... ولی خوب، از آنجا که قربانی فقط یک سگ بود ارزش این را نداشت که کنار خیابان توقف کند و براه خود ادامه داد...
دیگران هم این سگ نامریی را ندیدند!

یک عکاس متوجه شد که این سگ همدمی و یاری دارد که بدون توجه به خطری که متوجه اش است، همچنان در کنار پیکر بیجان دوستش می ماند...
عکاس ما سرگرم تهیه عکس خبری است!
سگ عاشق ٦ ساعت در کنار همدم بیجانش می ماند...
او را می بوید و می بوسد تا شاید با نیروی عشق او را به زندگی بازگرداند...
عکاس ما هم همچنان به عکس گرفتن از زاویه های مختلف سرگرم است! سوژه از این بهتر؟

شاید شما هم فکر می کنید چرا این عکاس مهربان و با احساس، بجای عکس گرفتن از درد و اندوه دلخراش این سگ، پیکر بیجان همدمش را به گوشه پیاده‌رو و محلی امن منتقل نکرد تا دست کم سگ عاشق و باوفا را از خطر تصادفی دیگر نجات دهد؟
شاید به این امید بود که خودرویی دیگر، جان او را هم بگیرد و تصاویری بس دلخراش تر به مجموعه عکسهایش بیافزاید...
بعد از او دیگر چه می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد...

هنوز هم فکر می کنید حیوانات احساس ندارند؟