‏نمایش پست‌ها با برچسب مبارزان/ حسین شنبه‌زاده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مبارزان/ حسین شنبه‌زاده. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳ آبان ۱۴, دوشنبه

«از اتهام جاسوسی در مورد من صحبت نکنید.»

پیام حسین شنبه‌زاده از زندان:
«گاهی زندانی‌هایی از بیرون میان و بعضاً من رو می‌شناسن. بهم می‌گن، بین شوخی و جدی، هنوز افرادی هستن که عنوان اتهامیِ جاسوسی رو در مورد من به‌کار می‌برن. نوعاً به شوخی البته.
من کاري با نفْسِ اتهام جاسوسی و این‌که جاسوس‌های واقعی چه کساني هستن ندارم، اما به‌هرحال عنوانِ جاسوسی اتهامیه که پشتِ دوستانِ آدم رو می‌لرزونه. واقعیت اینه که اتهاماتِ من که سرش به جاسوسی‌ـ‌ماسوسی می‌خورد، سر ضرب، تو همون مرحلهٔ بازپرسی برائت خورد.
یعنی اتهامات بی‌اساس، فقط کار بازجوم بود؛ ظالم‌ترین انساني که در عمرم دیده‌م یا شنیده‌م. حتی به این اتهامات محاکمه هم نشدم. تأکید می‌کنم، حتی به این اتهامات محاکمه هم نشدم. تو بازپرسی برائت خورد.
باکم از رِندانِ تیرانداز نیست
طعنۀ تیرآورانم می‌کُشد
(یک کلمه تو این بیت به صلاح‌دید خودم تغییر کرد.)
الآن اتهاماتي که من باهاش به حبس محکوم شدم، طبقِ پرینتِ قضایی، عیناً و واو به واو ایناست:
"تبلیغ علیه نظام اهانت به مقدسات اهانت به بنیانگذار ج.ا. اهانت به رهبری فعالیت تبلیغی به نفع رژیم غاصب رژیم"
عینِ اتهاماتیه که برام نوشتن. «رژیم غاصب رژیم.» ظاهراً همه‌ش تو برگۀ پرینت جا نشده؛ «رژیم غاصب رژیم صهیونسیتی» باید بوده باشه که البته از ایرادِ نحوی هم خالی نیست.
در هر حال من تا ابد خودم رو #زندانی_نقطه می‌دونم. این لقب اگرچه از طعن و طنزی خالی نیست ولی برای خودم برازنده می‌دونمش. حبس این سِریِ من به قدر کافی، و بیشتر از کافی، با عُسر و حرَج و مشقّت می‌گذره.
از شما دوستای عزیزم اگه لیاقتي در نظرِ عزیزتون دارم خواهش می‌کنم به شوخی و جدی، از این اتهام جاسوسی در مورد من صحبت نکنید.
گرچه می‌دونم حتی نفر دومِ خبیث‌ترین و بد ذات‌ترین موجود عالم هم احتمالاً این اتهام رو در مورد من جدی نمی‌گیره، ولی همین شوخیش هم باعثِ فشار بیشتر روی این مشقّت‌هام می‌شه و به اصطلاحِ زندونیا باعث می‌شه بیشتر «حبس تو حبس» بشم.
فدای همگی،
حسین
آبان ۱۴۰۳»
این دو کلمه رو هم از لیسک رضا پهلوی بخوانید
البته ایشان پیش از آنکه با چرخش ۱۸۰ درجه ای سطل‌عن‌طلب شوند دیدگاه دیگری در مورد رضا پهلوی و پدرش داشتند که این هم البته از معجزات صندوق اعتصابات است!

۱۴۰۳ شهریور ۱۷, شنبه

حسین شنبه‌زاده در زندان ۳۶ ساله شد

عباس شنبه‌زاده: #حسین_شنبه‌زاده فردا(امروز) ۳۶ ساله می‌شه و به‌همین مناسبت براتون پیغامی فرستاده و ترانه‌ای خونده.
پیغامش رو بشنوید. ترانه‌ش رو امشب، شب تولدش، پست می‌کنم.
حسین گرامی ما فراموشت نمی کنیم. هر روز یادتیم،  شنبه‌ها بیشتر...
زادروزت فرخنده و به امید آزادی ایران
اولین مکالمه‌ی مادرِ حسين شنبه‌زاده با پسر محبوسش، بعد از صدور حکمِ سنگینِ دیروز.
امیر رئیسیان: بر اساس حکم صادره از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران، ایشان به ۵سال حبس برای تبلیغ به نفع رژیم صهیونیستی، ۴سال برای توهین به مقدسات، ۱سال برای تبلیغ علیه نظام و ۲ سال و پنجاه میلیون تومان جزای نقدی برای نشر اکاذیب محکوم شده است. مجازات قابل اجرا ۵سال

نسخه کامل «بردی از یادم» که حسین شنبه‌زاده همزمان با تولد ۳۶ سالگی‌‌اش در زندان اوین خوانده
و با یادی از دلکش «بانوی حنجره طلایی» و نخستین اجرای ترانه بردی از یادم 

۱۴۰۳ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

خواسته‌ی حسین همیشه «یادآر» بوده.

شنبه، ۲۷ مرداد ۱۴۰۳
صدای حسین شنبه‌زاده. تماس از زندان اوین با خانواده‌.
ای هم‌رهِ تیهِ پورِ عمران
بگذشت چو این سَنینِ معدود

وآن شاهدِ نغزِ بزمِ عرفان
بنمود چو وعدِ خویشْ مشهود

وز مذبحِ زر چو شد به کیوان
هر صبحْ شمیمِ عنبر و عود

زان کو به گناه قومِ نادان
در حسرتِ روی ارضِ موعود

بر‌ بادیه‌ جان‌ سپرده، یاد آر

علی‌اکبرخان دهخدا٬ مسمط «ز شمع مرده یادآر!» را به یاد میرزا جهانگیرخان معروف به جهانگیرخان شیرازی یا جهانگیرخان صور اسرافیل٬  مدیر روزنامه «صور اسرافیل» در دوره مشروطیت ایران که پس از به توپ بستن مجلس دستگیر شد و به همراه ملک‌المتکلمین و قاضی ارداقی در باغ‌شاه پس از شکنجه در مقابل محمدعلی‌شاه قاجار به قتل رسید٬ سرود و در روزنامه‌ی صور اسرافیل که در سوئیس منتشر شد چاپ کرد.
درباره چگونگی سرایش این شعر، دهخدا در خاطرات خود نقل کرده‌است که یک شب میرزا جهانگیرخان را در خواب دید که به او می‌گوید «چرا نگفتی که او جوان افتاد؟» دهخدا در عالم رویا چنین برداشت کرد که منظور جهانگیرخان این است که «چرا مرگ مرا در جایی نگفتی یا ننوشتی؟» و بلافاصله «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» به او الهام شد. او همان شب تا صبح سه بند اول این شعر را نوشت و روز بعد، ضمن اصلاح آنها، دو بند دیگر بر آن افزود.
دهخدا شعر را در ۱۷ اسفند ۱۲۸۷، در سومین و آخرین شماره نشریه صور اسرافیل، به همراه عکسی از میرزا جهانگیرخان چاپ کرد و بر بالای شعر نوشت: «وصیت‌نامه‌ی دوست یگانه‌ی من هدیه‌ی برادری بی‌وفا به پیشگاه آن روح اقدس و اعلی»
«یاد آر ز شمع مرده»، یک مرثیه است که در سوگ میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل سروده شده‌است. البته شاعر در این شعر نه به نام میرزاجهانگیرخان و نه محمدعلی شاه اشاره‌ای ندارد و اگر خود شاعر در نوشته‌های خود سبب سرایش آن را ننوشته بود، نمی‌شد قرینه‌ای مابین این شعر و آن واقعه یافت. به نوعی بدون اطلاع از این سابقه، می‌توان آن را با هر ظلم، ظالم و مظلوم دیگری نیز منطبق کرد.
حسين شنبه‌زاده‌ را به یاد آر

۱۴۰۳ تیر ۲۲, جمعه

حسین عزیز٬ یک لشکر برانداز و سطل‌انداز به یادت هستن...

حسن شنبه‌زاده:
«بر شما کرد او سلام و داد خواست»
حسین را دیدیم. با مادر گریستیم.
پرسید کسی به یادم هست؟
سربسته گفتم: همه!
یادِ شما روشنش داشت.
قرار بازداشت حسین شنبه‌زاده تمدید شده اما می‌توانیم دو بار در ماه ببینیمش.
شیشه‌ی بینمان را بوسه دادیم و رفتنش را چو جان به‌چشمِ خویشتن دیدیم.

۱۴۰۳ خرداد ۲۰, یکشنبه

از حسین شنبه‌زاده بنویسیم

بعد از سالها بالاخره تونستم سیگار رو ترک کنم ولی اعتیاد خواندن توییت‌های حسین شنبه‌زاده رو٬ نه!
از نوشتن انداخته بود منو! وسط نوشتن٬ با خودم می‌گفتم یه سر کوچولو به توییت‌های شنبه‌زاده بزنم بعدش به نوشتن ادامه می‌دم که اغلب طول می‌کشید و نوشتن مطلبم بازهم به تاخیر می‌افتاد!
به لطف این دوستمون٬ تونستم بازم یه چند دقیقه‌ای پای صحبت‌‌های حسین بشینم.
بازنشر یک رشته توییت دلنشین از حسين شنبه‌زاده، عزیز دربندمان که از قلب مهربانش حکایت می‌کند:

«دلم در آرزوی بچه داشتن آتیش می‌گیره. حسرتي که تا آخر عمرم باهام خواهد موند.
در حق خواهرزاده و برادرزاده‌هام وقتي می‌بینمشون تا جایي که می‌تونم محبت می‌کنم. واقعاً در حد مهر پدرانه. حتی در حق بچه‌های کوچولوی رفیقام. اما گاهي زیادی./
یه روز تو بوشهر چهار تا نوۀ یکي از آشناهامون رو، که بابای دو تاشون و مامانِ دو تای دیگه‌شون جزو بهترین رفیقای عمرم بودن، از پنج تا ۱۰ ساله بردم بیرون، تو خیابون راهشون انداختم دنبال خودم، بردمشون یه مغازۀ مشتی، گفتم از سر تا پای این مغازه، هر خوراکی‌اي که دلتون می‌خواد بردارید.
بچه معمولاً خودش می‌گه فلان خوراکی رو می‌خوام و بابا مامانشون گاهي مصلحت نمی‌دونن براشون بخرن، گاهي هم بعد از کلي التماس (چون برای سلامتشون ضرر داره) با کلي اکراه حاضر می‌شن چیپس و پفک و بستنی‌اي چیزي برای بچه بخرن. این بچه‌ها اصلاً ندیده بودن کسي ببردشون بقالی بگه هرچی می‌خواید/
\بردارید. هرچی.
از بس ذوق کرده بودن مغازه رو روی سرشون گذاشته بودن و هی مثلاً «عمو حسین عمو حسین این پاستیل بزرگه رَم بردارم؟»
«دورت بگردم عمو جون، گفتم هرررررچی دلت می‌خواد. هرچی.»
چنان شادی می‌کردن که صاب‌مغازه و مشتریا از شادی‌شون شاد و سرخ شده بودن و لبخند می‌زدن.
شاعر گفته:/
\«باز شد پنجرۀ خانۀ ما
کودکي خنده‌کنان می‌نگریست
ناز شد پنجرۀ خانۀ ما.»
حقیقتاً با صدای خنده و هیجان و خوشحالیِ بچه‌ها، نااااز شده بود فضای اون بقالیِ لوکس ما.
و خب فکر کرده بودم بچۀ تا ۱۰ ساله تهش می‌خواد نهایت پفک و لواشک برداره دیگه.
اون ۱۰ ساله‌هه توله سگ با خندۀ موذیانه رفت/
\سروقت گونیای برنج و بسته‌های گوشت، گفت عمو حسین من می‌خوام اینا رو بردارم ببرم. بعدش بهم خندید. گفتم عوضی گفتم خوراکی بردارید ببرید بخورید. خیریۀ آقاجونت نیستم که (باب‌بزرگش، همکار بابای فقیدم، ماه رمضون ارزاق می‌بره در خونۀ نیازمندا، و بعضاً بچه‌ها رو هم با خودش همراه می‌کنه.)
خلاصه دوسه تاشون چنتا شکلات خارجی برداشتن و بقیه‌شون هرچی بستنی و لواشک و پفک و ترشک که دلشون می‌خواست. خانه‌خراب شدم سر اون شکلاتا. تو خونه، بابا ماماناشونم کمي رو ترُش کردن که ترشک و پفک و چیپس و اینا برای بچه مضره؛ و منم در جواب گفتم بابا، حاجی فیروزه، سالي یه روزه. از بچه‌ها/
قول گرفتم که سریِ بعدی که می‌رن مغازه خوراکی ناسالم بردارن با خود من باشه فقط. به همین راحتی، سرضرب و آناً براشون تبدیل شدم به اون عموی «کول»، و این شد یکي از بهترین روزای عمرم. حالا حساب کن خودم بچه می‌داشتم. جونمو صد بار فداش می‌کردم (البته نمی‌ذاشتم زیاد خوراکی ناسالم بخوره.)
بین خواهرزاده‌م و برادرزاده‌هام، زهرا جاااانم، نورِ چشم و نُوْرِ قلبم (نُور: شکوفه)، که کم‌کم به سن عقل رسیده (سیزده سالش می‌شه امسال) جلو باباش (و ظاهراً یه کم برای چزوندنِ باباش، در جواب سؤال خود باباش) گفت مععععلومه که من عمو حسین رو از تو بیشتر دوست دارم بابا. :))))
توله‌سگِ دوست‌داشتنیِ نابغۀ هنرمندم. نوازنده‌ست. و هی پیام می‌ده می‌گه عمو حسین جونم، تو را خدا بیا خورموج ببینیمت، پیش همۀ دوستام پُزتو می‌دم، خیلیاشون می‌شناسنت، آرزوشونه ببیننت.
هیچی دیگه. باز باید چهار پنج تا دختر ۱۲-۱۳ ساله ببرم کافه، بگم هرچی دوست دارید سفارش بدید، یکي‌شون/
\یه دستگاه قهوه‌ساز سفارش بده، مجدداً به خاک سیاه بشینم.
ولی با تمام عشق و محبتي که به بچه‌ها دارم، حتی اگه یه وقت اوضاعم دگرگون بشه و بتونم به آرزوم برسم و زن بگیرم، بی‌نهایت بعیده تو ایران بچه‌دار بشم.
اما شاید اگه بتونم مجوزا و کارای قانونی‌شو بکنم، بچه از پرورشگاه بیارم.
اگه یه وقت تقي به توقي خورد و اوضاعم خوب شد. وگرنه که قضیهْ سالبۀ به انتفای موضوعه. به زبون لُری یعنی اصلاً از بیخ ممکن نیست.
شنیده‌م خیلي از این طفل معصوما بعد از ۱۸ سالگی چون هیچ‌جا ندارن برن و هیچ کار و امکاناتي براشون فراهم نیست، می‌رن حوزه. اگه وضع مالیم متوسط هم بشه،/
این سرنوشت که بیان پیش یه پدر بی‌نهایت عاشق مثل من، بهتر از اینه که از سر بیچارگی و بی‌پولی و بی‌پدرمادری، شرف خودشونو بفروشن.

۲/۳
شنیدم رو قبر ابوالعلاء مَعَرّی، شاعر نابینای بی‌نهایت نابغه و عجیب غریب سوریه‌ای (وگان، به‌شدت پولدار، کافر، هزار سال پیش! خواااار مترقی‌گری) نوشته شده:
«اینجا حاصل جنایت زن و مردي خفته، و افتخار او آن است که در حق کسي جنایت نکرد.»
از حافظه نقل می‌کنم. شاید درست نباشه.
و یه جملۀ دیگه‌ش که الآن خوندم:
«مردم دنیا به دو بخش تقسیم می‌شوند. آن‌هایی که مغز دارند و دین ندارند، و آن‌هایی که دین دارند و مغز ندارند.»
و یه تک‌مضراب دیگه:
«مردم در آرامش بودند تا این‌که آن‌ها (پیامبران) آمدند و زندگی را تباه کردند.»
البته خدمت بازجوی شیرین‌تر از مارشمالوم عرض می‌کنم که من به‌عنوان یک مسلمان حربی و غیر قابل درمان، با حرفای این کافر مُلحِدِ مرتد زَندیقِ بَندیق مخالفم و انشاءالله خداش لعنتش کنه.
خلاصه این‌که خود بچه‌دار شدن رو بر خلاف ابوالعلا، لزوماً جنایت نمی‌دونم. بچه‌دار شدن رو تو ایران چرا. هفده سال دسته‌گلي به زیبایی و شجاعتِ #نیکا_شاکرمی در دامانت بزرگ کنی، در نهایتِ شجاعت و فهم و زیباییِ ظاهری و باطنی‌اي که بچه‌اي ممکنه داشته باشه، و تهش به این سرنوشت هولناک/
\دچار بشه. تا دم مرگ کتک بخوره و بهش تعرض بشه و تا لحظۀ آخرش، دخترک نحیف تو چنگ اون هیولاهای متجاوز وحشی، دست از مبارزه برنداره.
برامون شد سمبل شجاعت و مظلومیت، ولی من می‌گم ای کاش، صدهزاران ای کاش، خواهرکِ معصوم زیبای شجاعِ مظلوممون زنده می‌موند و هرگز نمی‌شناختیمش.
تصور می‌کنم، زبونم لال، دهنم خُرد، چنین اتفاقي برای زهرای خودمون بیفته. یا برای ساحل، دخترِ خواهرم.
حتی از تصورش می‌خوام سر خودمو به دیوار بزنم. خواهر خودمم دستگیر شد و اگه تنها گیرش آورده بودن، شاید بر زینبِ ۳۱ ساله هم همون می‌رفت که بر سارینا و نیکای پونزده شونزده ساله رفت.
و این، غیر از ظلم‌هاییه که مردم به‌طور عام، و زن‌ها به‌طور خاص، و بچه‌ها و خصوصاً دختربچه‌ها به‌طور اخص، هر روز از دست این نظام مقدس می‌بینن.
زبده و گزیده و لُبّ حرفم البته این بود که اشتیاقي که در دل برای ازدواج کردن دارم، و آرزوی سوزاني که برای بچه داشتن، دلمو کباب می‌کنه،/
\نهایتاً در حد همون آرزو خواهد موند. از جمله به همّتِ همون بازجوی ظریف‌تر از آهوبچه‌م، یعنی شخص عزییییزي که پرونده‌مو تشکیل داد و به خونه‌م حمله کرد و حکممو شخصاً تعیین کرد و وسایل کارمو ازم گرفت و باعث آوارگیم شد، این‌قدري روزگارمو سیاه کرده‌ن که دیگه این چیزا برام حسرت بمونه.
و البته فراموش هم نمی‌کنن به بدبختیام بخندن و مثلاً سر یه بحثي، وحید اشتری بهم گفت «قیمتت خیلي ارزونه.» منظورش ارزون‌تر از کافه تو اندرزگو بود.
یعنی پُزِ پولداری‌شونو هم، اونم پولِ خون بچۀ بی‌گناه، به کسي می‌دن که سرجمع خونه زندگی‌اي داشت و خودشون ازش گرفتنش.

۳/۳
تنها زندگی می‌کنم و گرچه خورد و خوراکم تا حدي مرتبه و تقریباً هر چیزي هوس می‌کنم، اگه بفروشن می‌تونم بخرم، ولی خیلي غذاها رو هر جایي نمی‌فروشن و گاهي دلم طعم خیلي چیزا رو می‌خواد. مثل دلمۀ برگ مو، کتلت، کوکوسبزی، انواع آش...
اما چیزي که هرگز حاضر نیستم بچشمش، نون با طعم خونه.
بارها این وضعیت مالیِ نه چندان خوبم، سوژۀ ریشخند عرزشیونِ اینجا شده؛ با کلماتي از قبیل «بدبخت». از قضا جز مشکل مسکن، خوب زندگی می‌کنم و تقریباً خوب می‌پوشم و می‌خورم و می‌نوشم و کافه‌گردی و شب‌نشینی در حد خودم. «بدبخت» نیستم. ولی دیگه در حد زن گرفتن پول ندارم.
و نهایتاً این‌که، با ادبیات اینا، «قیمت‍»‍م خیلي هم پایین نیست.
مسکن، مشکل اصلیمه. اما شرفم رو به پنت‌هاوسِ روما رزیدنسِ کامرانیه هم نمی‌فروشم. احدي رو تو ایام بازداشت و زندان حتی در حد این‌که «فلانی سروصدا می‌کنه و مخل آسایشمونه» نفروختم، «همکاری» نکردم، هیچ تعهدي هم ندادم.
فدا…»
#نقطه_آزادی

۱۴۰۳ خرداد ۱۸, جمعه

حسین شنبه‌زاده بازداشت شد

حسین شنبه‌زاده٬ زندانی سیاسی(سابق و حال)٬ ویراستار ادبی، مترجم و نویسنده٬ طنزنویس و فعال شبکه‌های اجتماعی بازداشت شد.
تیرماه ۱۴۰۱ حسین شنبه‌زاده، راهی زندان شد. او گفت: سرافراز می‌رم داخل زندان، سرافرازتر میام بیرون.
من از موردی که برام اهمیت داره، یعنی آزادی عقیده و بیان، هرگز کوتاه نمیام. هیچ‌کس نباید در بیانِ عقیده‌ش، حتی اگه سراپا باهاش مخالف باشیم، ترس جان و ترس آزادی داشته باشه. الآن گمونم در جایگاه نصیحت باشم دیگه. پس خواهش می‌کنم شما هم کوتاه نیاید. آزاد باشید.
پارسال همین موقع‌ها٬ تازه از زندان آزاد شده بود
حسین با نام مستعار «اسب شاخدار ویراستار» در توییتر فعالیت می‌کرد ولی پس از آزادی، با هویت حقیقی‌اش، در فضای مجازی فعالیت را آغاز می‌کند.
کارش رو از دست داده بود و در سه ماه اخیر به‌طور ویژه هدف تهدید و آزار و اذیت سطلی‌های رضا پهلوی و مزدوران خامنه‌ای بوده است. اما او بلافاصله توییت‌ها و افشاگریها٬ نظرسنجی‌های طنز و زهرآگین‌اش را شروع کرد. با اینکه ذنبالش بودن و تهدیدش می‌کردن٬ همچنان می‌رید به هیکل‌شان!!!
بخصوص پس از نظرسنجی‌اش به مناسبت سیزده‌بدر!
و البته نقطه‌ی معروفش که مانند چماقی فرو رفت تو کون رهبر شیعَنان جهان!
وقتی تعداد لایک کنندگان نقطه‌ی حسین٬ دو برابر عرزشی‌هایی شد که توییت ضحاک رو لایک کرده‌بودند!!!
این اواخر مشکل مسکن هم داشت. با وجود تمام این مشکلات و گرفتاری‌ها همچنان می‌نوشت.
همین چند روز پیش بود که از مجازات بی‌رحمانه قطع دست در بهداری زندان اوین که شاهدش بود نوشته بود.
انگاری خواب نداشت. هر ساعت از شبانه‌روز که صفحه‌ش رو باز می‌کردم چندتا توییت جدید گذاشته بود!
تا اینکه دو روز پیش طاقت نیاوردند و بازداشتش کردند.
اینبار به اتهامات توهین به مقدسات، توهین به رهبری و تبلیغ علیه نظام٬ جاسوسی برای اسراییل هم اضافه کردن!!!
پس از بازداشتش هم٬ توییت‌های سطلی سپاهی‌ها نشان از پیوند شاح‌زاده و عمام داشت!
اگه نام کاربرها رو نبینید نمی‌تونین حدس بزنید کدام مزدور خامنه‌ای است و کدام جیره‌خوار شاح‌زاده!!!
جاسوس به همچین جاکش‌های بی‌همه‌چیزی می‌گن که خودشون اهل کشور دیگه‌ی باشن ولی خایه جلاد کشور دیگه‌ای رو بمالند!!!
باید درخت بکاریم که تیرهای چراغ برق بسندگی نمی‌کنه!!!
جاکش خان سوراخ موش بخر!
عطا‌الله مهاجرانی- ترک عادت موجب مرض است!
"من اگه دستگیر شدم،‌ تو هم لطف کن منو فراموش نکن."

«به من می‌گن نمی‌ترسی؟ چرا بترسم؟ من دستمو می‌ذارم تو جیبم و راحت از اینور شهر می‌ر‌م اونور، اونی می‌ترسه که حتی بین نزدیک‌ترین آدم‌هاش با ده تا بادیگارد می‌ره!»
آرش صادقی: در تعریف جرم جاسوسی آمده:هرگاه شخصی اطلاعات طبقه بندی شده را در اختیار اشخاصی قرار دهد که صلاحیت دسترسی به آنها را ندارند عمل ارتکابی جاسوسی می باشد.
چطور میتوانید یک ویراستار، نویسنده و طنز نویس را که تنها تریبونش همین صفحه توییترش بود را متهم به جاسوسی کنید؟
حسین رونقی: این نقطه تا ابد سرخط می‌ماند.
برادر جاوید نام محمدحسن ترکمان
گویا قراره کلاً نقطه و حروف نقطه دار رو از زبان فارسی حذف کنند.
آخ ببخشید بر حسب عادت آخر جملم نقطه گذاشتم
نقطه در زبان فارسی نشانه‌ی پایان جمله و آغاز جمله ای تازه است...
در نقطه گذاری دقت کنیم!
هم اکنون در محافل عرزشی‌ها
شنیدین اسرائیل جاسوس فرستاده زیر توییت آغا نقطه بذاره؟!
گری کاسپارف٬ قهرمان شطرنج جهان (۲۰۰۰–۱۹۸۵) در حمایت از حسین شنبه‌زاده توییت نقطه گذاشته است و تعداد بسیاری از ایرانیان نیز با گذاشتن نقطه‌ای به او پیوستند.
دیدید که یک روزه حسین شنبه‌زاده چطور جاسوس اسرائیل شد؟!
خبر خوب اینکه شاهین طیار دوست و همراه حسین در سفر اردبیل آزاد شده
با آرزوی آزادی حسین گرامی و شجاع‌مان...
سری قبل که آزاد شدم مثل غریب‌الغربا تو خیابون جلو اوین برای خودم می‌پلکیدم و دلم به‌شدت گرفت از تنهایی و این‌که هیچ‌کس به یادم نیست. خودم می‌دونم چقدر پرروییه، ولی اگه اون اطراف بودید، اگه بیکار بودید، اگه یه شاخه خرزهره سر راهتون دیدید بکَنیدش و برام بیارید. تنهام نذارید.

تنهاش نذاریم...